صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 131 - در مدح قاضی نجم‌الدین حسن غزنوی

قصیدهٔ شمارهٔ 131 - در مدح قاضی نجم‌الدین حسن غزنوی

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ن

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 23

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

دی ز دلتنگی زمانی طوف کردم در چمن

یک جهان جان دیدم آنجا رسته از زندان تن

2

بی طرب خوشدل طیور و بی‌طلب جنبان صبا

بی دهن خندان درخت و بی زبان گویا چمن

3

سوسن آنجا بر دویده تا میان سرو بن

نرگس آنجا خوش بخفته در کنار نسترن

4

چاک کرده بر نوای عندلیب خوش نوا

فوطهٔ کحلی بنفشه شعر سیما بی سمن

5

بسته همچون گردن و گوش عروس جلوه‌گر

شاخ مرجان ارغوان و عقد گوهر یاسمن

6

بوی بیرون سوی و عطار از درون سو مشک سوز

نقش بیرون سوی و نقاش از درون سو خامه زن

7

من در آن صحرای خوش با دل همی گفتم چنین:

کاینت عقل افزای صحرا وینت جان پرور وطن

8

باغ رفت از راه دیده کی سنایی آن تویی

بر چنین آواز و رنگ و بوی مانده مفتتن

9

مجلس نجم القضاة و قاری و حالش ببین

تا هم از خود فارغ آیی هم ز بلبل هم ز من

10

رنگ و بوی باغ و بستان را چه بینی کاهل دل

دل بدین تزویرها هرگز ندارد مرتهن

11

سوی قاضی شو که خلق و خلق او را چاکرند

نقش بندان در خطا و مشک سایان در ختن

12

راستی از نارون بینی ولی از روی ضعف

پیش هر بادی که بینی چفته گردد نارون

13

نجم را آن استقامت هست کاندر راه دین

جز به پیش راستی چفته نشد چون نون «ان»

14

شمع ما را گر لگن کردست چرخ از خاک و خون

هست شمع گفت او را سمع هشیاران لگن

15

چون عروس فکرت او چهره بگشاید ز لب

نعره‌های «طرقوا» برخیزد از جان در بدن

16

ساکنی از حلم او خیزد چو جزم از حرف «لم»

برتری از علم او زاید چو نصب از حرف «لن»

17

من چه گویم گر ز فردوس برین پرسی تو این

کز تو خوشتر چیست؟ گوید: مجلس قاضی حسن

18

نجم را باغ این ثنا می‌گفت وز شاخ چنار

فاخته کوکوکنان یعنی که کو آن انجمن

19

شاد باش ای مهتری کز بهر چشم زخم تو

خرقه در بازد فقیر و بت بسوزد برهمن

20

چون به منیر برشوی «والشمس» خواند آسمان

چون فرود آیی ازو «والنجم» خواند ذوالمنن

21

ای نثار دوستان از کان تو یاقوت علم

وی مقر دشمنان از رد تو تابوت ظن

22

انجمن دلها تویی چون پشت برتابد هدی

پردهٔ خلقان تویی چون روی بنماید محن

23

این بتان کامروز بینی از سر دون همتی

بندهٔ یک بت شود آن گه که بسپارد ثمن

24

اندرین بتخانه قاضی صدهزاران بت بدید

کز سر همت یکی بت را نشد هرگز شمن

25

سوسن آزاده را بینی که بی‌تایید اصل

گنگ ماندست ار چه هستش ده زبان در یک دهن

26

شمع دنیا را ببین کز یک زبان در یک زمان

در طریق دین بگوید صدهزار الوان سخن

27

این خطابت از دو معنی چون برون آید همی

گر چنین خوانمت نجمی ور چنان خوانم مجن

28

اندر آن ساعت که همنامت ز دست دشمنی

زهر خورد و دوستان گشتند از آن دل پر حزن

29

زین عبارت گر لبش خالی نبودی در دهانش

زهره خون گشتی وز آن چون مشک زادی با لبن

30

روضهٔ شرع معین‌الدین ز بهر عز دین

از جمال لفظ خود هم عدن گردی هم عدن

31

هر دلی کز عشق و جاه و مال چون بتخانه بود

سوختی بتخانه و در هم شکستی آن وثن

32

نسبت از محمودیان داری و بهر عز دین

همچو محمود آمدی بتخانه سوز و بت شکن

33

مدعی بسیار داری اندرین صنعت ولیک

زیرکان دانند سیر از سوسن و خار از سمن

34

بی‌جمال یوسف و بی سوز یعقوب از گزاف

توتیایی ناید از هر باد و از هر پیرهن

35

گرچه در میدان قالی لیکن از روی خرد

رفته‌ای جایی که بیش آنجا نه ما گنجد نه من

36

از برای انتظار مجلست را روز و شب

گر نه بهر مصلحت بودی ز من گشتی زمن

37

شادباش ای عندلیبی کز پی وصفت همی

مرغ بریان طوطی گویا شود بر بابزن

38

گر تن ما جامهٔ عیدی ندارد گو مدار

چون پری پوشیده شد گو باش عریان اهرمن

39

جان ما آن جامه پوشیده ز اوصافت که بیش

با فنا هرگز بدین پوشش نگردد مقترن

40

افسری سازم ز گرد نعل اسبت روز عید

میروم چون شمع سر پر نور و دل پر سوختن

41

تا ز روی تهنیت گویند اجرام سپهر

کی نهاده بر میان فرق جان خویشتن

42

مادحت عریان کجا ماند که گر مدح ترا

بر مرید مرده خواند هم در اندازد کفن

43

باد عمر و عز تو اندر زمانه لایزال

باد جسم و جان تو تا روز محشر بی‌وسن

44

شادمان باش از من و از خود که اندر نظم و نثر

نز خراسان چون تویی زادست نز غزنین چو من

45

تا نگردد صعوه مانند عقاب تیز چنگ

تا نگردد شیر غرنده شکار پیره‌زن

46

تا جهان بر جای باشد نقش دین بر وی نگار

تا فلک بر پای باشد فرش دین بر وی فگن

47

فرخ و فرخنده بادت نوبهار و روز عید

ای بقای تو بهار و قدر عید مرد و زن

48

کام دین داران تو جوی و نام دین‌داران تو بر

شاخ بدگویان تو سوز و بیخ بد دینان تو کن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چون من و چون تو شد ای دوست چمن

یک چمانه من و تو بی تو و من

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 130 - در مدح بهرامشاه

اگلی نظم

ای همیشه دل به حرص و آز کرده مرتهن

داده یکباره عنان خود به دست اهرمن

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 132 - در نکوهش حرص و هوی و هوس

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

عمرها در پرده بود اسرار وهم ما و من

صیقل زنگار این آیینه شد آخر کفن

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2391

افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن

مقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 390

سَروَرِ اَهلِ عَمایِم، شمعِ جمعِ انجمن

صاحبِ صاحب‌قَران، خواجه قوام‌الدین حَسَن

حافظ»قطعات»قطعه شمارهٔ 22

عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن

تا چه‌ها در می دمد این عشق در سرنای تن

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1936

می گزید او آستین را شرمگین در آمدن

بر سر کویی که پوشد جان‌ها حله بدن

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1943

آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن

بر مرید مرده خوانم اندراندازد کفن

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1949

سر فروکرد از فلک آن ماه روی سیمتن

آستین را می فشاند در اشارت سوی من

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1956

روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن

زلف او دعوی کند کاینک رسن بازی رسن

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1959

یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش من

بر کنار چشمه خفته در میان نسترن

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1962

از بدی‌ها آن چه گویم هست قصدم خویشتن

زانک زهری من ندیدم در جهان چون خویشتن

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1969

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور