صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 127 - در ستایش علی‌بن حسن بحری

قصیدهٔ شمارهٔ 127 - در ستایش علی‌بن حسن بحری

شاعر: سنایی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

قافیہ: ن

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 4

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

الا یا خیمهٔ گردان به گرد بیستون مسکن

گه از بن دامنت ماهست و گاهت ماه بر دامن

22

چراغ افروخته در تو بسی و هفت از آن گردان

که گه بر گاوشان جایست و گه بر شیرشان مسکن

33

چو خورشید ملک هنجار و برجیس وزیر آسا

چو بهرام سپهسالار و چون ناهید بربط زن

44

چو کیوان قوی تاثیر دهقان طبع بر گردون

چو تیر و ماه دیوان ساز پیک‌انگیز در برزن

55

همه دانای نادان سر همه تابان تاری دل

همه والای دون پرور همه زن خوی مردافگن

66

سر دانا شده پست و دل عاقل شده تاری

ازین افروخته رویان بر آن افراخته گرزن

77

حکیمان را به نور و سیر بر گردون به روز و شب

گهی رهبر چو یزدانند و گه رهزن چو اهریمن

88

کمان کردار گردونی ازو تیر بلا پران

دل عاقل ز زخمش خون زنار تیز نرم آهن

99

هدفشان گر پذیرفتی نشان زان تیرها بر دل

دل دانا شدستی چون مشبکهای پرویزن

1010

ندای گوش هر عاقل ازو هر لحظه «لا بشری»

نثار سمع هر احمق ازو هر روز «لا تحزن»

1111

ز نحسش منزوی مانده دو صد دانا به یک منزل

ز سعدش مقتدا گشته هزار ابله به یک برزن

1212

خسیسان را ازو رفعت رییسان را ازو پستی

لئیمان را ازو شادی حکیمان را ازو شیون

1313

امامان را ازو گر رشته تابی نیکویی بودی

علی خیاط راز و دل نبودی چون دل سوزن

1414

امام صنعت تازی علی‌ابن حسن بحری

که شد رایش ز چرخ اعلا و رویش ز آفتاب احسن

1515

امام عالم کافی که چون او درگه صنعت

نه از شام آمد و بصره نه از مرو آمد و زوزن

1616

ازو نحو و لغت زنده به هر وقتی چو جسم از جان

بدو فضل و ادب قایم به هر حالی چو جان از تن

1717

قریحتهای تازی را ز فضلش هر زمان انجم

طبیعتهای روشن را ز فضلش هر زمان گلشن

1818

هزارش دیده از عقل و به هر دیده هزاران دل

هزارش صنعت از فضل و به هر صنعت هزاران فن

1919

نماید پیش قدر او ز بالا گنبد و اختر

چو در باد هوا ذره چو در آب روان ارزن

2020

دل حاسد کشد هزمان چو لفظ تیغ هنجارش

هزاران خون دل دارد پس او هر لحظه در گردن

2121

ثبات زایش معنی به تو کامل چو جان از خون

کمال دانش مردان به تو ناقص چو عقل از زن

2222

تنت چون خاک در باد و زبان چون آب در آبان

دلت چون باغ در آذر کفت چون ابر در بهمن

2323

به هر طبع اندر آوردی به تعلیم اصل و فضل و دین

ز هر خاطر برون بردی به حجت شک و ریب و ظن

2424

نه پیوندد به علمت جهل یک جزو از هزار اجزا

ازیرا کل، دانش را نگردد جهل پیرامن

2525

تواضع دوستر داری چو گوهر در بن دریا

و گرنه چرخ بایستی چو کیوان مر ترا معدن

2626

امام دانش و معنی تویی امروز هم هستند

امامان دگر لیکن به دستار و به پیراهن

2727

بجز تو اهل صنعت را ز دعویهای بی‌معنی

همه بانگند چون طبل و همه رنگند چون روین

2828

یگانه عالمی بالله چگویم بیش از این زیرا

همان آبست اگر کوبی هزاران بار در هاون

2929

شگفتی نبود از خلقان ترا دشمن بوند ایرا

تو دانایی و ضد ضد را به گوهر چیست جز دشمن

3030

خدای از بد نگهدارست ازو زنهار «لاتیاس»

زمانه فاضل او بارست ازو هیهات «لاتامن»

3131

درین دوران نیارد سنگ نحو و منطق و آداب

ازیرا سغبهٔ ژاژند و بستهٔ رستم و بهمن

3232

ازین بی رونقی عالم چه نیکوتر بزرگان را

ز جامهٔ بی‌تنه و تیریز و خانه بی در و روزن

3333

زمان شوخ چشمانست و بی اصلان اگر داری

ازین یک مایه بسم‌الله خود اندر گرد حرص افگن

3434

اگر رفعت همی جویی سیه دل باش چون لاله

ور آزادی همی خواهی زبان ده دار چون سوسن

3535

چو مرد این چنین میدان نه ای از همت عالی

به دست عقل و خرسندی دو پای حرص را بشکن

3636

تو نام الفنج در حکمت فلک را گو مده یک نان

تو روح افزای در دانش عدو را گو برو جان کن

3737

به باغ دل ز آب روی تخمی کشتی از حکمت

که جز فضل و ادب نبود بر آن یک روز پاداشن

3838

هزاران روشنی بینی ازین یک ظلمت گیتی

که از روز درازست این شب کوتاه آبستن

3939

الا تا در سمر گویند وصف بیژن و رستم

که این بودست پیل اندام و آن بودست شیراوژن

4040

ز سعی و حشمتت بادا به شادی و به اندوهان

ولی بر گاه چون رستم عدو در چاه چون بیژن

4141

همی تا نفی باشد «لا» همی تا جحد باشد «لم»

همی تا چیست باشد «ما» همی تا کیست باشد «من»

4242

همیشه باد حاسد را بدان حاجت که او خواهد

جواب دعوتش ز ایزد چو موسل را ز لا و لن

4343

همیشه بی زبان بادت ز تیر حادثهٔ هستی

که از عون ملک داری به گرد جان و تن جوشن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای امیرالمومنین ای شمع دین ای بوالحسن

ای به یک ضربت ربوده جان دشمن از بدن

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 126 - در نعت علی (ع)

اگلی نظم

پیش پریشان مکن از پی آشوب من

زلف گره بر گره جعد شکن بر شکن

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 128 - در مدح نصرالله بن داود سرخسی

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

مخند از درد من، جانا، نه بر بازی ست آه من

درون تا آتشی نبود، نخیزد دود از روزن

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1515

کجا باشد چو تو شوخی کماندار و کمند افکن

شکرگفتار و شیرین لب سمن رخسار و سیمین تن

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 712

چراغ عالم افروزم نمی‌تابد چنین روشن

عجب این عیب از چشم است یا از نو یا روزن

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1850

چو آمد روی مه رویم کی باشم من که باشم من

چو زاید آفتاب جان کجا ماند شب آبستن

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1852

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور