شاعر: سنایی
زمین
چشم من بیتو طلسمی است بهم بسته ز عالم
این معمای تحیر تو مگر بازگشایی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2798
در گرفتهست زمین تا به فلک بیسروپایی
ای حیا نشئه مبادا تو به این رنگ برآیی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2806
گر بدانی که چها می کشم از درد جدایی
به خدا با همه بیرحمی خود رحم نمایی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 979
مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی
و اگر نیز بیایی بروی زود نپایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2817
مه ما نیست منور تو مگر چرخ درآیی
ز تو پرماه شود چرخ چو بر چرخ برآیی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2824
مثل ذره روزن همگان گشته هوایی
که تو خورشیدشمایل به سر بام برآیی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2825
همه چون ذره روزن ز غمت گشته هوایی
همه دردی کش و شادان که تو در خانه مایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2826
بده ای دوست شرابی که خدایی است خدایی
نه در او رنج خماری نه در او خوف جدایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2827
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 509
دارد از خط گل رخسار تو فرمان خدایی
چون به فرمان خدا از همه کس دل نربایی؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6995