شاعر: بیدل دهلوی
در گرفتهست زمین تا به فلک بیسروپایی
ای حیا نشئه مبادا تو به این رنگ برآیی
خاک خور تا نخوری عشوهٔ اسباب تکلف
جغد ویرانه شوی به که کنی خانه خدایی
هرکجاکوکب اقبال جنون ناز فروشد
تاج شاهیست غبار قدم آبله پایی
عبرتآباد جهان فرصت افسوس ندارد
مژه بر هم زدن است آن کف دستی که بسایی
فیض اقبال قناعتکدهٔ فقر رساتر
میکند سایهٔ دیوار درین گوشه همایی
زین تماشاکده حیرانی ما رنگ نگیرد
ورق آینه مشکل که توان کرد حنایی
حسن تحقیق گر از عین و سوی پرده گشاید
تری و آب بهم نیست به این تنگ قبایی
غیرت مهر نتابد اثر هستی انجم
صرفهٔ ماست که در آینهٔ ما ننمایی
شعلهای خواست به مهمانی خاشاک اجازت
گفت: در من نتوان یافت مرا گر تو بیایی
میکشم هر نفس از جیب تپیدن سر دیگر
دارم از گرد رهت آینهٔ بیسروپایی
چشم برروی تونگشودکسی غیر نقابت
محو گیر آینه و عکس که از پرده برآیی
بیدل از ما نتوان خواست چه افغان چه ترنم
نی این بزم شکستهست نفس در لب نایی
زمین
گر بدانی که چها می کشم از درد جدایی
به خدا با همه بیرحمی خود رحم نمایی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 979
مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی
و اگر نیز بیایی بروی زود نپایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2817
مه ما نیست منور تو مگر چرخ درآیی
ز تو پرماه شود چرخ چو بر چرخ برآیی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2824
مثل ذره روزن همگان گشته هوایی
که تو خورشیدشمایل به سر بام برآیی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2825
همه چون ذره روزن ز غمت گشته هوایی
همه دردی کش و شادان که تو در خانه مایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2826
بده ای دوست شرابی که خدایی است خدایی
نه در او رنج خماری نه در او خوف جدایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2827
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 509
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راه نمایی
سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 206
دارد از خط گل رخسار تو فرمان خدایی
چون به فرمان خدا از همه کس دل نربایی؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6995
چشم من بیتو طلسمی است بهم بسته ز عالم
این معمای تحیر تو مگر بازگشایی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2798
فارسی متن کا ماخذ: گنجور