شاعر: بیدل دهلوی
چشم من بیتو طلسمی است بهم بسته ز عالم
این معمای تحیر تو مگر بازگشایی
مقصد بینش اگر حیرت دیدار تو باشد
از چه خودبین نشود کس که تو در کسوت مایی
بیادب بس که به راه طلبت راه گشودم
میزند آبلهام از سر عبرت کف پایی
طایر نامهبر شوقم و پرواز ندارم
چقدر آب کنم دل که شود ناله هوایی
بست زیر فلک آزادگیام نقش فشردن
ناله در کوچهٔ نی شد گره از تنگ فضایی
خنده عمریست نمیآیدم از کلفت هستی
حاصلی نیست در اینجا تو هم ای گریه نیایی
دل ز نیرنگ تو خون شد، خرد آشفت و جنون شد
ای جهان شوخی رنگ تو، تو بیرنگ چرایی
دل بیدل نکند قطع تعلق ز خیالت
حیرت و آینه را نیست ز هم رنگ جدایی
زمین
گر بدانی که چها می کشم از درد جدایی
به خدا با همه بیرحمی خود رحم نمایی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 979
مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی
و اگر نیز بیایی بروی زود نپایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2817
مه ما نیست منور تو مگر چرخ درآیی
ز تو پرماه شود چرخ چو بر چرخ برآیی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2824
مثل ذره روزن همگان گشته هوایی
که تو خورشیدشمایل به سر بام برآیی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2825
همه چون ذره روزن ز غمت گشته هوایی
همه دردی کش و شادان که تو در خانه مایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2826
بده ای دوست شرابی که خدایی است خدایی
نه در او رنج خماری نه در او خوف جدایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2827
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 509
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راه نمایی
سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 206
دارد از خط گل رخسار تو فرمان خدایی
چون به فرمان خدا از همه کس دل نربایی؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6995
در گرفتهست زمین تا به فلک بیسروپایی
ای حیا نشئه مبادا تو به این رنگ برآیی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2806
فارسی متن کا ماخذ: گنجور