در شهر مرد نیست ز من نابکارتر
مادر پسر نزاد ز من خاکسارتر
مغ با مغان به طوع ز من راستگوی تر
سگ با سگان به طبع ز من سازگارتر
از مغ هزار بار منم زشت کیشتر
وز سگ هزار بار منم زشت کارتر
هر چند دانم این به یقین کز همه جهان
کس راز حال من نبود کارزارتر
اینست جای شکر که در موقف جلال
نومیدتر کسی بود امیدوارتر
زمین
از چشم تو که هست ز تو جان شکارتر
دل نیست در جهان ز دل من فگارتر
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1105
شبلی را - قدس الله تعالی سره - شوری افتاد، به بیمارستان بردند جمعی به نظاره وی رفتند پرسید که شما کیانید؟ گفتند: دوستان تو سنگ برداشت و بر ایشان حمله کرد جمله بگریختند بخندید گفت: بازآیید ای مدعیان که دوستان از دوستان نگریزند و از سنگ جفایشان نپرهیزند.
آن است دوستدار که هر چند دشمنی
جامیبهارستانروضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه)بخش 13
از خط سبز چهره شود آبدارتر
در نو بهار، صبح بود بی غبارتر
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4722
فارسی متن کا ماخذ: گنجور