صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 112 - در نکوهش و ابراز نارضایی از خود

قصیدهٔ شمارهٔ 112 - در نکوهش و ابراز نارضایی از خود

شاعر: سنایی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: رم

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 6

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

نظر همی کنم ار چند مختصر نظرم

به چشم مختصر اندر نهاد مختصرم

22

نمی‌شناسم خود را که من کیم به یقین

از آنکه من ز خود اندر به خود همی نگرم

33

عیان چو باز سفیدم نهان چو زاغ سیاه

چنین به چشم سرم گر چنان به چشم سرم

44

شکر نمایم و از زهر ناب تلخ ترم

به فعل زهرم اگر چه به قول چون شکرم

55

به علم صور محض ره چه دانم و چون

ز عقل خالی همچون ز جان تهی صورم

66

ز رازخانهٔ عصمت نشان مجو از من

که حلقه‌وار من آن خانه را برون درم

77

به نور حکمت آب از حجر برون آرم

نمی‌گشاید حکمت دلم عجب حجرم

88

برای آز و برای نیاز هر روزی

بسان مرد رسن تاب باز پی سپرم

99

سفر نکردمی از بهر بیشی و پیشی

اگر بسنده بدی در حضر به ما حضرم

1010

دیم نکوتر از امروز بود و باز امسال

ز پار چون به یقین بنگرم بسی بترم

1111

اگر چه ظاهر خود را ز عیب می‌پوشم

بر تو پردهٔ اسرار خویش اگر بدرم

1212

ز ریگ و قطر مطر در شمر فزون آید

عیوب باطنم ار شایدی که بر شمرم

1313

مدار میل سوی من چو تشنه سوی سراب

که آدمی صورم لیک اهرمن سیرم

1414

سحاب بیندم از دور سایل عطشان

سحابم آری لیکن سحاب بی مطرم

1515

صدف شمار دم از دیده پر در رو غواص

صدف شناس شناسد که سنگ بی‌گهرم

1616

به دیدگان هنر بیندم مسافر طمع

کلنگ حکمت داند که سنگ بی‌هنرم

1717

رفیق نور بصر خواندم به مهر و به لطف

چگونه نور بصر خواندم که بی‌بصرم

1818

گذشت عمری تا زیر این کبود حصار

به جرم آدم عاصی مطیع و برزگرم

1919

کبست کاشتم اندر زمین دل به طمع

بجز کبست نیاورد روزگار برم

2020

زبان حالش با من همی سر آید نرم

که سر مگردان از من چو کاشتی بخورم

2121

یکی عنای روان می‌خرید و می‌نالید

منال گفت عنا: دیده باز کن مخرم

2222

ره ظفر نتوان رفت بر عدو بخرد

چو من عدوی خودم چون بود ره ظفرم

2323

وگر ز دشمن ظاهر حذر کند عاقل

ز مکر دشمن باطن چگونه بر حذرم

2424

عجبتر آنکه ز بهر دو روزه مستقرم

به طوع و رغبت خود سال و ماه در سفرم

2525

ز سیر هفت مشعبد اسیر ششدره‌ام

ز دست چار مخالف بنای هشت درم

2626

مرادم آنکه برون پرم از دریچهٔ جان

ولیک خصم گرفتست چار سو مفرم

2727

ز دام کام نپرم برون چو آز و نیاز

همی برند به مقراض اعتراض پرم

2828

رفیق رفت به الهام در سفینهٔ نوح

ز هر غریق فرومانده من غریق‌ترم

2929

میان شورش دریای بی کران از موج

به جان از آفت این آب و باد پر خطرم

3030

دمی ز روح به امنم دمی ز نفس بی بیم

گهی چو افسر عیسی گهی فسار خرم

3131

«مگر» نشناختم اندر زمین دل به هوس

نرست و عمر به آخر رسید در «مگر»م

3232

ز روزگار توقع نمی‌کنم خیری

که خیر روی بتابد ز من که محض شرم

3333

به گلستان زمانه شدم به چیدن گل

گلی نداد و به صد خار می‌خلد جگرم

3434

زمانه کرد مرا روی و موی چون زر و سیم

مگر شناخت که من پاسبان سیم و زرم

3535

ندای عقل برآمد که رخت بربندید

همه جهان بشنیدند و من ز آنکه کرم

3636

گر از کمال بتابم چو خور ز خاور اصل

بسازد اختر بهر زوال باخترم

3737

وگر ز مردی بر هفت چرخ پای نهم

نه سر ز چنبر گردون دون برون ببرم

3838

عجب مدار که از روزگار خسته شوم

ک او شرارهٔ شرست و من سپید سرم

3939

ازین نفر به نفیر آمدم نفور شدم

بفر فطنت دانم که من نه زین نفرم

4040

چرا نسازم با خاکیان درو فلک

که هم ز خاکم من ز گوهر دگرم

4141

ز پیشوای امیر فلک به رتبت و عقل

گمان برم که به ذات و صفات پیشترم

4242

ز نور فطنت در ظلمت شب فطرت

چو چشم اعما نومید مانده از سحرم

4343

بدین دو ژاژ مزخرف به پیش چشم خرد

چو گنده پیری در دست بنده جلوه‌گرم

4444

به فضله‌ای که بگویم که فضل پندارم

نیم سنایی جانی که خاک سربسرم

4545

تنم ز جان صفت خالیست و من به صفت

به جان صورت چون چارپای جانورم

4646

گهی چو شیر بگیرم گهی چو سگ بدرم

گهی چو گاو بخسبم گهی چو خر بچرم

4747

نه هیچ همت جز سوی سمع و جمع درم

نه هیچ فکرت جز بهر عشق خواب و خورم

4848

اگر چه عیبهٔ عیب و عیار عارم لیک

به بندگی سر سادات و چاکر هنرم

4949

سپر ندارم در کف به دفع تیر فلک

چو ایمنم که طریق سداد می‌سپرم

5050

ز چارسوی ملامت به شاهراه نجات

چهار یار پیمبر به سند راهبرم

5151

همیشه منتظرم هدیهٔ هدایت را

ولیک مهدی در مهد نیست منتظرم

5252

عنایت ازلی هم عنان عقلم باد

که از عنا برهاند به حشر در حشرم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ز باده بده ساقیا زود دادم

که من خرمت خویش بر باد دادم

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 111 - در استغنای طبع خویش گوید

اگلی نظم

درین لافگاه ارچه پیروز روزم

ز بد سیرتی سغبهٔ شر و شورم

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 113 - در احوال خود گوید

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

سفید شد چو درخت شکوفه دار سرم

وز این درخت همین میوه غم است برم

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 17

تو همچو صبحی و من شمعِ خلوتِ سَحَرم

تبسمی کن و جان بین که چون همی‌سِپرَم

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 330

نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم

برفت در همه عالم به بی دلی خبرم

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 384

یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم

گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 385

مرا به صورت شاهد نظر حلال بود

که هرچه می‌نگرم شاهدست در نظرم

سعدی»دیوان اشعار»قطعات»قطعه شمارهٔ 13

درین سفر که توکل شده است راهبرم

یکی است نسبت زنار و توشه با کمرم

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 5725

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور