صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »دیوان اشعار
  3. »فاتحة الشباب
  4. »قصاید
  5. »شمارهٔ 17

شمارهٔ 17

شاعر: جامی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: رم

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 6

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

سفید شد چو درخت شکوفه دار سرم

وز این درخت همین میوه غم است برم

22

به هم شکوفه و میوه که دید طرفه که من

شکوفه را نگرم بر درخت و میوه خورم

33

شکوفه دیر نپاید شگفت ازان دارم

که دمبدم ز زمانه شکوفه ناک ترم

44

ز شیر مادر دهرم ضرر رسید نه نفع

کنون شکوفه کنان بهر دفع آن ضررم

55

ز بس که آینه ام عیب شیب موی به موی

به روی داشت نخواهم که روی او نگرم

66

چگونه بینمش آخر که گاه دیدن او

بیاض گیرد یکسر سیاهی بصرم

77

بیاض موی بود آفت بصر چه عجب

اگر بود ز نظر در بیاض مو حذرم

88

اگر چه نیست مرا در قصور دهر نظر

کنون ز دهر بود صد قصور در نظرم

99

تلاوتی که به شب کردمی به پرتو ماه

به روز می ندهد دست در فروغ خورم

1010

دو چشم کرده ام از شیشه فرنگ چهار

هنوز بس نبود در تلاوت سورم

1111

برفت گوهر بینش ز چشم و طفل صفت

دهد فریب به شیشه سپهر عشوه گرم

1212

فشاندمی چو گهر حرف را ز مخرج آن

چو بود سی و دو گوهر نهان به حقه درم

1313

گهر فشانیم امروز مشکل است که داد

جفای چرخ به تاراج حقه گهرم

1414

ز تیزگوشی بودم چنانکه از ره سمع

حدیث نفس کسان داشتی به دل گذرم

1515

ز دست رفته کنون گوش، بی اشارت دست

نمی شود ز مقالات دوستان خبرم

1616

ره حواس اگر چند بسته شد حاشا

که در صفای درایت ازان فتد کدرم

1717

چه احتیاج به امداد حس چو روی نمود

عروس معنی بیرون ز حجله صورم

1818

نخواهم از قی زنبور کام و لب شیرین

چو با حلاوت خود رسته همچو نیشکرم

1919

خمیده گشت قدم همچو لام تا چو الف

عصا نگیرم سست است پای رهسپرم

2020

چو لای نفی بود این دو حرف دانستم

که نفی می شود از تخته بقا اثرم

2121

ز ضعف تن شده ام آنچنان که گر به مثل

گران شود سرم پس از خواب بشکند کمرم

2222

اگر نه دست شود یار پای ممکن نیست

که بر نشستن و برخاستن بود ظفرم

2323

چو سبحه ساخت مرا حلقه دهر و گر خواهم

ز پشت حلقه شده مهره مهره را شمرم

2424

به هم بود سر و پا حلقه را ازان سر خود

نهاده بر سر زانو ز شام تا سحرم

2525

جدا چگونه کنم چهره خود از زانو

که بست هر دو به هم از تراوش جگرم

2626

اگر چه حلقه شدم آن گمان مبر زینهار

که همچو حلقه بود بر برون در مقرم

2727

چو حلقه بر در خلوت سرای انس زنم

به سان حلقه بماند فلک برون درم

2828

محیط کون نماید کحلقة بفلاة

به جنب عرصه همت حقیر و مختصرم

2929

فراز کنگر وحدت نشسته آن مرغم

که باز رسته ز دام طبیعت بشرم

3030

چو در هوای قدم پر زنم رود به عدم

غبار عالم امکان ز باد بال و پرم

3131

اگر ز خوشه پروین دهند دانه مرا

وگر ز چشمه خورشید باشد آبخورم

3232

من آن نیم که کنم بال سست ز اوج بلند

سوی حضیض کزین آب و دانه بهره برم

3333

به قصد کسب غنا گنج زر طلب چه کنم

چو با توانگری دل غنی ز گنج زرم

3434

فروغ یافته سنگی ست زر ز تابش خور

اگر به سنگ کنم روی عابدالحجرم

3535

عجوزه ای ست جهان سحر ساز و افسونگر

که ساخت سحر وی از سر کار کور و کرم

3636

نتیجه ای ندهد جز خسارت ار چه شود

قضا به فرض محال از زفاف او وطرم

3737

چو ماکیان پی دانه زبون او چه شوم

بر او چو قهقهه زن روز و شب چو کبک نرم

3838

چو تیغ تهمت و تیر جفا رسد ز حسود

بس است ترک خودی خود و نیستی سپرم

3939

چنین که مهبط خیر و کمال شد دل من

چه منقصت رسد از طعن اهل شور و شرم

4040

پر است گوش من از سبحه ملک چو مسیح

کجا مشوش خاطر شود نهیق خرم

4141

شد از حقایق عرفان دلم خزینه راز

گزاف فلسفیان کی به نیم فلس خرم

4242

پر فرشته مگس ران من شود چو نهند

ز خوان علم لدنی چو خضر ماحضرم

4343

به بحر شعر اگر فکر من شود غواص

بهای یک گهر آید خراج بحر و برم

4444

به باغ نثر اگر کلک من کند جنبش

ز نخل خشک دهد بار میوه های ترم

4545

به بوستان ارادت اگر بود شجری

که آورد ثمر معرفت من آن شجرم

4646

ولی چه سود که در کام ذوق تیره دلان

همیشه چاشنی تلخ می دهد ثمرم

4747

خمش کنم که به دعوی کشید سوق کلام

به غیر دعوی خود نیست معنی دگرم

4848

چو نیست لاف هنر جز دلیل بی هنری

چرا دلیل اقامت کنم که بی هنرم

4949

زبان زبانیه آمد ببرمش ور نی

کشد ز هرزه درایی به جانب سقرم

5050

چو کرد بر دلم ابواب فیض را مسمار

چه سود از آنک کند در سخنوری سمرم

5151

بزرگوار خدایا به حرمت نفری

که دل نفیر کش آمد ز شوق آن نفرم

5252

به حق پاکروانی که پای کرده ز سر

طریق پیروی پیروانشان سپرم

5353

که باش یاور من تا به نیروی همت

لباس هستی موهوم خویشتن بدرم

5454

رهی نمای که چون جامی از مضیق وجود

فتد به فسحت اقلیم نیستی سفرم

5555

در آن سفر خطری جز خیال هستی نیست

به فضل شامل خود دور دار ازان خطرم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

جاه داری جاهل آسا در سر ای کامل مدام

جاهلت خوانم نه کامل چون تو را جاه است کام

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 16

اگلی نظم

قاصد رسید و ساخت معطر مشام من

در چین نامه داشت مگر نافه ختن

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 18

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

تو همچو صبحی و من شمعِ خلوتِ سَحَرم

تبسمی کن و جان بین که چون همی‌سِپرَم

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 330

نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم

برفت در همه عالم به بی دلی خبرم

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 384

یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم

گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 385

مرا به صورت شاهد نظر حلال بود

که هرچه می‌نگرم شاهدست در نظرم

سعدی»دیوان اشعار»قطعات»قطعه شمارهٔ 13

نظر همی کنم ار چند مختصر نظرم

به چشم مختصر اندر نهاد مختصرم

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 112 - در نکوهش و ابراز نارضایی از خود

درین سفر که توکل شده است راهبرم

یکی است نسبت زنار و توشه با کمرم

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 5725

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور