شاعر: صائب
درین سفر که توکل شده است راهبرم
یکی است نسبت زنار و توشه با کمرم
چنان ربوده مرا لذت سبکباری
که تن به گرد یتیمی نمی دهد گهرم
سپهر نقطه پرگار شد ز حیرانی
همین منم که به پایان نمی رسد سفرم
چنین که در رگ من ریشه کرده خامیها
در آفتاب قیامت نمی رسد ثمرم
ز خانه دشمن من چون حباب می خیزد
نهان به پرده راز خودست پرده درم
درین ریاض من آن لاله سیه کارم
که آب خضر شود خون مرده در جگرم
چگونه خون نچکد از کلام من صائب
که موج اشک شکسته است شیشه در جگرم
زمین
سفید شد چو درخت شکوفه دار سرم
وز این درخت همین میوه غم است برم
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 17
تو همچو صبحی و من شمعِ خلوتِ سَحَرم
تبسمی کن و جان بین که چون همیسِپرَم
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 330
نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم
برفت در همه عالم به بی دلی خبرم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 384
یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم
گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 385
مرا به صورت شاهد نظر حلال بود
که هرچه مینگرم شاهدست در نظرم
سعدیدیوان اشعارقطعاتقطعه شمارهٔ 13
نظر همی کنم ار چند مختصر نظرم
به چشم مختصر اندر نهاد مختصرم
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 112 - در نکوهش و ابراز نارضایی از خود
فارسی متن کا ماخذ: گنجور