بخت و دل من ز من برآورد دمار
چون یار چنان دید ز من شد بیزار
زین نادرهتر چه ماند در عالم کار
زانسان بختی، چنین دلی، چونان یار
زمین
زان گونه کز ابر آمدی برف به بار
امروز کند شکوفه را باد نثار
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 10
بحری ست کف جود شه کوه وقار
هرگز نفتد به غیر گوهر به کنار
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 136
این اهل قبور خاک گشتند و غبار
هر ذره ز هر ذره گرفتند کنار
خیامرباعیاترباعی شمارهٔ 104
دی کوزهگری بدیدم اندر بازار
بر پاره گلی لگد همی زد بسیار
خیامرباعیاترباعی شمارهٔ 107
سنّت بکن و فریضۀ حق بگزار
وآن لقمه که داری از کسانْ باز مدار
خیامرباعیات خیام به پژوهش سیدعلی میرافضلیرباعیات محتملشمارهٔ 25
امروز من از تشنه دهانی و خمار
نی دل دارم نه عقل و نه صبر و قرار
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 870
ای دل بگذر ز عشق و معشوق و دیار
گر دیده وری ز هر سه بندی زنار
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 877
ای مرد سماع معده را خالی دار
زیرا چو تهیست نی کند نالهٔ زار
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 881
تا چند کشی سخرهٔ نفس بیکار
تا چند خوری چو اشتران خوشهٔ خار
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 888
چون از رخ یار دور گشتم به بهار
با غم بچه کار آید و عیشم بچه کار
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 889
فارسی متن کا ماخذ: گنجور