زمین
زان گونه کز ابر آمدی برف به بار
امروز کند شکوفه را باد نثار
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 10
بحری ست کف جود شه کوه وقار
هرگز نفتد به غیر گوهر به کنار
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 136
امروز من از تشنه دهانی و خمار
نی دل دارم نه عقل و نه صبر و قرار
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 870
ای دل بگذر ز عشق و معشوق و دیار
گر دیده وری ز هر سه بندی زنار
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 877
ای مرد سماع معده را خالی دار
زیرا چو تهیست نی کند نالهٔ زار
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 881
تا چند کشی سخرهٔ نفس بیکار
تا چند خوری چو اشتران خوشهٔ خار
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 888
چون از رخ یار دور گشتم به بهار
با غم بچه کار آید و عیشم بچه کار
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 889
چون دید رخ زرد من آن شهره نگار
گفتا که دگر به وصلم امید مدار
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 891
خورشید همی زرد شود بر دیوار
ما نیز همی زرد شویم از غم یار
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 893
در نوبت عشق چشم باشد در بار
چون او بگذشت دل بروید چو بهار
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 897