زمین
شربت وصلت نجویم کار من خون خوردن ست
من خوشم تو مرهم آنجاها رسان کازردنست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 205
بی رخت از پا فتادم، بی لبت رفتم ز دست
قدر گل بلبل شناسد، قدر باده می پرست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 209
بس که زلف سرکشت در کار دلها در نشست
هیچ کس در شهر از این سودای بی پایان نرست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 210
ترکی را گفتند کدام دوستتر داری غارت امروز یا بهشت فردا؟ گفت: آنکه امروز دست به غارت بگشایم و هرچه بیابم بربایم و فردا با فرعون در آتش درآیم!
آن شنیدستی که ترکی وصف جنت چون شنید
جامیبهارستانروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 26
باز رست از پنجه پنجه گریبان حیات
جامی اما نامدت دامان بهبودی به دست
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 3
گفتمش ای سخت دل عهد تو سست است از نخست
گفت تا کی گوییم در روی چندین سخت و سست
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 101
پیش قدت دست خدمت بسته هر سروی که هست
دست بسیار است جان من بلی بالای دست
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 29
چون نظر کردن همه اوصاف خوب اندر دلست
وین همه اوصاف رسوا معدنش آب و گلست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 400
نقطه خالش که نه پرگار سرگردان اوست
کیست کز فرمان او گردن کشد، دوران اوست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1093
چرخ را خون شفق در دل ز استغنای اوست
رنگ زرد آفتاب از آتش سودای اوست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1096