شاعر: سنایی
ای لعل ترا هر دم دعوی خدایی
برخاسته از راه تو چونی و چرایی
با جزع تو و لعل تو بر درگه حسنت
عیسی به تعلم شده موسی به گدایی
پیش تو همی گردم در خون دو دیده
میبینی و میپرسی ای خواجه کجایی
گفتی که چه میسازی بی صبر دل و جان
جانا چه توان ساخت بدین رخت و کیایی
آنکس که به سودای تو از خود نشود دور
سستست به کار خود چون بت به خدایی
از جمع غلامان تو حقا که درین شهر
یک بنده ترا نیست به مانند سنایی
زمین
هر بار که تو در دل شب در دلم آیی
خون دلم آید ز دو دیده به روایی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1898
حیرت قفسمکو اثر عجز و رسایی
مجبور ادب را چه وصال و چه جدایی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2804
ماییم و دلی سرورق بی سر و پایی
چون آبله صحرایی و چون ناله هوایی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2811
دل برد ز من فتنه گری عشوه نمایی
زرین کمری کج کلهی تنگ قبایی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 976
دل تنگ مدار ای مَلَک از کار خدایی
آرام و طرب را مده از طبع جدایی
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 128
هر روز بگه ای شه دلدار درآیی
جان را و جهان را شکفانی و فزایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2628
امروز سماع است و مدام است و سقایی
گردان شده بر جمع قدحهای عطایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2635
زان جای بیا خواجه بدین جای نه جایی
کاین جاست تو را خانه کجایی تو کجایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2642
مشتاق توام با همه جوری و جفایی
محبوب منی با همه جرمی و خطایی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 508
از دست کسی بستده هر روز عطایی
معذور بدارندش یک روز جفایی
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 75
فارسی متن کا ماخذ: گنجور