زمین
نگارا، عزم آن دارم که جان در پایت افشانم
به بوسه از لب شیرین تو انصاف بستانم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1257
به سودای بهار جلوهات عمریستگریانم
پر طاووس دامانیکه نم چیند ز مژگانم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2261
به نقش سخت روییهای مردم بسکه حیرانم
رگ سنگست همچون جوهر آیینه مژگانم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2262
ز صد ابرام بیش است انفعال چشم حیرانم
ادب پروردهٔ عشقم نگه را ناله میدانم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2263
درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم
مرا می خواند آن آتش مگر موسی عمرانم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1414
چو رعد و برق می خندد ثنا و حمد می خوانم
چو چرخ صاف پرنورم به گرد ماه گردانم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1437
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
قضای عهدِ ماضی را شبی دستی برافشانم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 414
نه امروز ست سودای جنون را ریشه درجانم
به چوب گل ادب کردی معلم در دبستانم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5571