صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 35 - در ستایش شعر خویش گوید

قصیدهٔ شمارهٔ 35 - در ستایش شعر خویش گوید

شاعر: سنایی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

قافیہ: اندارد

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 14

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

اگر ذاتی تواند بود کز هستی توان دارد

من آن ذاتم که او از نیستی جان و روان دارد

22

وگر هستی بود ممکن که کم از نیستی باشد

من آن هستم که آن از بی‌نشانی‌ها نشان دارد

33

وگر با نقطه‌ای وهمم کسی همبر بود او را

هزاران حجت قاطع که ابعاد چنان دارد

44

ترازوی قیامت کو همی اعراض را سنجد

اگر باشم درین کفه دگر کفه گران دارد

55

نگیرم هیچ چیز ار در آن کفه نشینم من

چون من از هیچ کم باشم گران کفه از آن دارد

66

سبکتر کفهٔ ذاتی گران‌تر کفهٔ جانی

وگر با خود در آن کفه زمین و آسمان دارد

77

منم خود کمتر از دانگی اگر بر سنجدم وزان

اگر دانگی بود ممکن که وزن این جهان دارد

88

چو عقل کل کند فکرت ز اوصاف و ز ذات من

نه ذات من چنان باشد نه اوصافی چنان دارد

99

فرو شستم ز لوح خویش نقش چونی و سانی

ز بیچونی و بیسانی روانم چون و سان دارد

1010

چنان گشتم که نشناسد کسم جز بی‌چگونه و چون

که ذات من نه تن دارد نه دل دارد نه جان دارد

1111

چه جای بی‌چگونه و چون که فوق اینست و این معنی

چه جای فوق و چه معنی نه این دارد نه آن دارد

1212

دو صد برهان فزون دارد خرد بر نیستی من

بهر برهان که بنماید دو صد گونه بیان دارد

1313

هیولانی عدمهایم نه بیند عقل کلم زین

وگرچه کل افعال وفاها را عیان دارد

1414

هزاران مرتبت دانم ورای اینست کاین هر دو

یکی از بدکنان خیزد یکی از بدکنان دارد

1515

که داند تا چه چیزم من که باری من نمی‌دانم

وگرچه نیک نندیشم که ذات من چه سان دارد

1616

نگنجم در سخن پس من کجا در گنجد آنکس کو

به دستی در مکان دارد به دستی در زمان دارد

1717

چو اندر باردان من یکی ذره نمی‌گنجد

چگونه کل موجودات را در باردان دارد

1818

سخن را راه تنگ آمد نگنجد در سخن هرگز

اگرچه در فراخی ره چو دریای عمان دارد

1919

هر آنکو وصف خود گوید همی احوال خود خواهد

که برتر هست زان معنی اگرچه آن گمان دارد

2020

اگر بسیار بندیشی خرد باشد از او عاجز

کجا بر آسمان تاند شد آنکو نردبان دارد

2121

هر آنکس کو گمان دارد که بر کیوان رسد تیرش

گمان وی خطا باشد اگر زاهن کمان دارد

2222

خرد کمتر از آن باشد که او در وی کند منزل

مغیلان چیست تا سیمرغ در وی آشیان دارد

2323

حواشی و عاء فکر خون پرورد خواهد شد

ازو بس خون برون آید کزو پر خون دهان دارد

2424

خرد را آفریند او کجا اندر خرد گنجد

بنان در خط نگنجد ارچه خط نقش از بنان دارد

2525

خرد چون جست یک چندیش باز آمد به نومیدی

چه چیز است اندرین دلها که دلها را نوان دارد

2626

ورای هست و نیست و گفت و خاموشی و اندیشه

ورای این و برتر زین هزاران ره مکان دارد

2727

برآمد از بحار قدس میغ نور بر جانها

همه تشنه دلانرا او به خود در شادمان دارد

2828

چنان شادم ز عشق او که جان را می‌برافشانم

چه باشد آنکه از عشق و خرد می جانفشان دارد

2929

چگونه باشدی ار هیچ من می تا نمی گفتن

که هست از عشق او چونان که چونان را چنان دارد

3030

معانی و سخن یک با دگر هرگز نیامیزد

چنان چون آب و چون روغن یک از دیگر گران دارد

3131

معانی را اسامی نه اسامی را معانی نه

وگر نه گفته گفتنی آنچه در پرده نهان دارد

3232

همه دردم از آن آید که حالم گفت نتوانم

مرا تنگی سخن در گفت سست و ناتوان دارد

3333

معانیهای بسیارست اندر دل مرا لیکن

نگنجد چون سخن در دل زبان و ترجمان دارد

3434

ولیکن چون براندیشم همه احوال خوش گردد

از آنکو داند این معنی که جان اندر میان دارد

3535

الاهی نام خود کردم بدو نسبت کنم خود را

اگر هر شاعری نسبت به بهمان و فلان دارد

3636

یکی را شد یکی غاوی میان ما و از مرغان

یکی قوت از شکر دارد یکی خور ز استخوان دارد

3737

ندارد طاقت مدحم ز ممدوحان عالم کس

وگر اسب کسی سگبانش نعل از زبرقان دارد

3838

وگر کلی موجودات روحانی و جسمانی

ببخشد بر چنین یک بیت حقا رایگان دارد

3939

چنین عالم تواند کرد عقل کل و گر خواهد

که گوید مثل این خود را به رنج جاودان دارد

4040

هزاران بار گفتم من که راز خویش بگشایم

ولیکن مر مرا خاموش ضعف مردمان دارد

4141

مرا هر گه سخن گویم سخن عالی شود لیکن

نگهبانم خرد باشد ز گفتی کن زیان دارد

4242

دریغا آن سخنهایی که دانم گفت و نتوانم

وگر گویم از آن حرفی جهانی را نوان دارد

4343

هم اکنون بینی آن مرد خس نادان ناکس را

برد از این معانیها که در بسته میان دارد

4444

ندارم باک از آن هرگز که دارم انگبین بر خوان

کجا کس انگبین دارد مگس بر گرد خوان دارد

4545

چو من شست اندر آویزم به دریا اندر آویزد

به کام و حلق آن ماهی که بر پشت این جهان دارد

4646

چو شست اندر کشم لابد همه عالم شود ویران

همی بانگ و فغان خیزد ز هر کو خانمان دارد

4747

بجنبد عالم علوی چو زین یک بیت برخوانم

چرا چندین عجب داری که نادانی فغان دارد

4848

ز دریای محیط عقل جیحون معانی را

سوی کشتی روحانی زبان من روان دارد

4949

نه هرگز آنکه دارد گوش بشنید این چنین شعری

نه هرگز نیز خواهد گفت آنکس کو زبان دارد

5050

نخستین شعر من اینست دیگر تا چسان باشد

چگونه باشد آن آتش که زینگونه دخان دارد

5151

سخن با خود همی گویم که خود کس نیست در عالم

مرا باری خود اندر خود خرد بازارگان دارد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مسلمانان سرای عمر، در گیتی دو در دارد

که خاص و عام و نیک و بد بدین هر دو گذر دارد

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 34 - در دل نبستن به مهر دنیا

اگلی نظم

دل بی لطف تو جان ندارد

جان بی تو سر جهان ندارد

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 36 - در صفت معشوق روحانی و تجلیات نورانی

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

هوای بوستان خوش گشت و باده لطف جان دارد

کنون هر کس که جان دارد، هوای بوستان دارد

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1021

سحر آه و گلستان نکهت و بلبل فغان دارد

جهانی سوی بیرنگی ز حسرت کاروان دارد

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1003

اگر خضر خطت از چشمهٔ حیوان نشان دارد

عقیق لب چرا چون تشنگان زیر زبان دارد

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1004

به پستی وانماند هر که از دردی نشان دارد

سحر از چاکهای دل به گردون نردبان دارد

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1005

فنا کی شغل سودای محبت را زیان دارد

سری دارم‌که تا خاک هوای اوست جان دارد

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1007

عمعق - رحمه الله تعالی، وی نیز از شعرای ماوراء النهر است و استاد شعرای وقت خود است و این چند بیت که در مفتتح یکی از قصاید گفته بغایت بدیع و لطیف است:

اگر موری سخن گوید و گر مویی روان دارد

جامی»بهارستان»روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران)»بخش 16 - عمعق بخارایی

بتی دارم که گِرد گل ز سُنبل سایه‌بان دارد

بهارِ عارضش خطّی به خونِ ارغوان دارد

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 120

غلام آن سبک‌روحم که با من سر گران دارد

جوابش تلخ و پنداری شکر زیر زبان دارد

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 170

تواضع گرچه محبوبست و فضل بیکران دارد

نباید کرد بیش از حد که هیبت را زیان دارد

سعدی»مواعظ»مفردات»شمارهٔ 30

مرا از لاف نه عجز سخن کوته زبان دارد

زجوهر تیغ من بند خموشی بر زبان دارد

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 2923

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور