صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 36 - در صفت معشوق روحانی و تجلیات نورانی

قصیدهٔ شمارهٔ 36 - در صفت معشوق روحانی و تجلیات نورانی

شاعر: سنایی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

قافیہ: انندارد

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 2

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

دل بی لطف تو جان ندارد

جان بی تو سر جهان ندارد

2

ناید ز کمال عقل عقلی

تا نام تو بر زبان ندارد

3

ناید ز جمال روح روحی

تا عشق تو در میان ندارد

4

جز در خم زلف دلفریبت

روح‌القدس آشیان ندارد

5

روح ار چه لطیف که خداییست

بی نطق تو خانمان ندارد

6

عقل ار چه بزرگ رهنماییست

بی مدح تو آب و نان ندارد

7

زلف تو یقین عاقلان را

جز در کفن گمان ندارد

8

روی تو رخان عاشقان را

جز در کنف امان ندارد

9

بیجادت چشم بی‌دلان را

جز چون ره کهکشان ندارد

10

با نور تو ماه را کلاوه‌ش

چه سود که ریسمان ندارد

11

خورشید که یافت خاک کویت

هرگز سر آسمان ندارد

12

گلنار که دید رنگ رویت

زان پس دل بوستان ندارد

13

ای آنکه جمالت از گهرها

آن دارد آن که کان ندارد

14

از یوسف خوشتری که در حسن

«آن» داری و یوسف «آن» ندارد

15

درد تو بر آسمان چارم

جز عیسی ناتوان ندارد

16

رخسار تو قد گردنان را

جز چون خم طیلسان ندارد

17

با ناز و کرشمهٔ تو وصلت

بامیست که نردبان ندارد

18

بی خوی خوش آن لطیف رویت

باغی ست که باغبان ندارد

19

در عالم عشق کو نسیمی

کز زلف تو بوی جان ندارد

20

با عشق تو عقل را خزینه‌ش

چه سود که پاسبان ندارد

21

با دولت تو سیه گلیمی

گر سود کند زیان ندارد

22

خوش زی که جمال این جهانی

نقشیست که جاودان ندارد

23

ای از پس پرده چند گویی

کز حسن فلان نشان ندارد

24

چون روی نمود هر که هستی

گستاخ بگو فلان ندارد

25

در بزم ببین که چون عطارد

دارد سخن و دهان ندارد

26

در رزم نگر که همچو جوزا

بندد کمر و میان ندارد

27

دارد همه‌چیز جان ولیکن

انصاف بده چنان ندارد

28

ای آنکه ز وصف تو سنایی

آن دارد آن که آن ندارد

29

بی‌قامت خود مدارش ایرا

تیر تو چنو کمان ندارد

30

زین گونه گرانی از سنایی

هرگز سبکی گران ندارد

31

بلبل به میان گل چه گوید

حی‌ست یکی که جان ندارد

32

ما طاقت عدل تو نداریم

کز فصل کسی زیان ندارد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

اگر ذاتی تواند بود کز هستی توان دارد

من آن ذاتم که او از نیستی جان و روان دارد

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 35 - در ستایش شعر خویش گوید

اگلی نظم

تا باز فلک طبع هوا را چو هوا کرد

بلبل به سر گلبن و بر شاخ ندا کرد

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 37 - در مدح خواجه حکیم ابوالحسن علی بن محمد طبیب

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

دل بی‌لطف تو جان ندارد

جان بی‌تو سر جهان ندارد

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 697

آن کس که ز تو نشان ندارد

گر خورشیدست آن ندارد

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 698

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور