شاعر: سنایی
به هفت کشور تا شکر پنج و ده گویم
نبود خواهم ساکن دو روز در یک جای
دو پای دارم چار دگر بباید از آنک
به هفت کشور نتوان رسید بیشش پای
چنان زندگانی کن ای نیک رای
از آن پس که توفیق دادت خدای
که خایند ز اندوهت انگشت دست
چو اندر زمینت آید انگشت پای
مکن در جهان زندگانی چنانک
جهانی به مرگ تو دارند رای
زمین
نسیم صبحدم ای روح بخش روح فزای
به کوی دوست گذر مشکبیز و غالیه سای
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 916
سپید برف برآمد به کوهسار سیاه
و چون درونه شد آن سرو بوستان آرای
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 110
نداند آنکه درآورد دوستان از پای
که بیخلاف بجنبند دشمنان از جای
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 66
به نوبتاند ملوک اندرین سپنج سرای
کنون که نوبتِ تست ای ملک به عدل گرای
سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 52 - پند و اندرز
فارسی متن کا ماخذ: گنجور