شاعر: سنایی
تا بدیدم زلف عنبرسای تو
وان خجسته طلعت زیبای تو
جانو دل نزدت فرستادم نخست
آمدم بیجان و دل در وای تو
بی دل و بیجان ندارد قیمتی
بنگر این بیقیمت اندر جای تو
آستین پر خون و دیده پر سرشگ
چشم خیره در رخ زیبای تو
مشک و عنبر بارد اندر کل کون
چون فشانی زلفک رعنای تو
من نیارم دید در باغ طرب
سرو از رشک قد و بالای تو
من نیارم دیدن اندر تیره شب
مه ز رشک روی روح افزای تو
چون برون آیم ز زندان فراق
تا نیارندم خط و طغرای تو
پس بجویم من ترا و عاقبت
کشته گردم آخر اندر پای تو
زمین
آنچه با من میکند سودای تو
میکشم چون نیست کس همتای تو
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 689
ای دلم مستغرق سودای تو
سرمهٔ چشمم ز خاک پای تو
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 690
عاشقم بر لعل شکرخای تو
فتنهام بر قامت رعنای تو
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 357
باز افتادیم در سودای تو
از نشاط آن رخ زیبای تو
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 358
فارسی متن کا ماخذ: گنجور