شاعر: سنایی
عاشقم بر لعل شکرخای تو
فتنهام بر قامت رعنای تو
ماه بر راه اوفتاد از روی تو
سرو شرمنده شد از بالای تو
پوست در تن خشک دارم همچو چنگ
از هوای چنگ روحافزای تو
جان من شد مسکن رنج و بلا
تا دل مسکین من شد جای تو
مرده را زنده کنی ز آوای خویش
پس دم عیسی شدهست آوای تو
باز بنما روی خود ای ماهروی
گر پی وصلت بود سودای تو
تو دهی بوسه همی بر چنگ خویش
من دهم بوسه همی بر پای تو
گر سنایی گهگهی توبه کند
توبهٔ او بشکند لبهای تو
زمین
آنچه با من میکند سودای تو
میکشم چون نیست کس همتای تو
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 689
ای دلم مستغرق سودای تو
سرمهٔ چشمم ز خاک پای تو
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 690
باز افتادیم در سودای تو
از نشاط آن رخ زیبای تو
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 358
تا بدیدم زلف عنبرسای تو
وان خجسته طلعت زیبای تو
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 361
فارسی متن کا ماخذ: گنجور