زمین
زلف مشکینت دهان شانه پر عنبر کند
سرمه خاموش را چشمت زبان آور کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2517
عشق خوش سودا کف بی مغز را عنبر کند
آه را ریحان، سرشک تلخ را گوهر کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2518
رخنه سیل اشک من در سد اسکندر کند
خون گرمم ریشه در فولاد چون جوهر کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2519
چون به یاد آشیان مرغم صفیری سر کند
دانه را سازد سپند و دام را مجمر کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2520
باز نرگس را گلستان صاحب افسر کند
شاخ گل منبر نهد بلبل خطابت سر کند
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 177