شاعر: صائب
چون به یاد آشیان مرغم صفیری سر کند
دانه را سازد سپند و دام را مجمر کند
ناله من این چنین پست از فضای عالم است
شعله ام ضبط نفس از تنگی مجمر کند
هر رگم چون برق می تابد ز زیر ابر جسم
خون گرم من نمی دانم چه با نشتر کند
نامه اعمال چون برگ خزان ریزد به خاک
آه سردم گر گذاری بر صف محشر کند
قطره ای اشک مروت نیست در چشم سحاب
دانه امید ما از خاک چون سر بر کند؟
صبح از رویش دهد خورشید تابان چشم آب
چون گل از شبنم دل شب هر که چشمی تر کند
خشت خم سر کله با خورشید تابان می زند
پرتو این می دهان شیشه را خاور کند
روزگار غنچه خسبی خوش کز استغنای فقر
همچو عنقا بوریای خود زبال و پر کند
گر کند تیغ نگاه خویش بر مو امتحان
ساده رو آیینه را از طره جوهر کند
راز دل گاهی به خاموشی نهان ماند که موم
پرده داری پیش چشم روزن مجمر کند
گرنه صائب داغدار از رفتن پروانه است
شمع خاکستر چرا در انجمن بر سر کند؟
زمین
بر مه از عنبر معشوق من چنبر کند
هیچ کس دیدی که بر مه چنبر از عنبر کند
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 123
باز نرگس را گلستان صاحب افسر کند
شاخ گل منبر نهد بلبل خطابت سر کند
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 177
زلف مشکینت دهان شانه پر عنبر کند
سرمه خاموش را چشمت زبان آور کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2517
عشق خوش سودا کف بی مغز را عنبر کند
آه را ریحان، سرشک تلخ را گوهر کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2518
رخنه سیل اشک من در سد اسکندر کند
خون گرمم ریشه در فولاد چون جوهر کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2519
فارسی متن کا ماخذ: گنجور