شاعر: صائب
زلف مشکینت دهان شانه پر عنبر کند
سرمه خاموش را چشمت زبان آور کند
آن که می گوید قیامت بر نمی خیزد، کجاست؟
تا در آن مژگان تماشای صف محشر کند
اشتیاق صفحه رخسار شبنم زیب او
دامن گل را به شبنم آتشین بستر کند
از عدالت نیست افکندن در آتش روز حشر
عود خامی را که خون در دیده مجمر کند
سینه خود عالمی چون صبح صیقل داده اند
آفتاب معرفت تا از کجا سر بر کند
رنج باریک است جان را قسمت از تن پروران
چربی پهلوی گوهر رشته را لاغر کند
جان به کوشش برنمی آید ز زندان جهات
رخنه هیهات است زور نقش در ششدر کند
بس که بسته است آسمان سفله کشتی را به خشک
دیدن خورشید ممکن نیست چشمی تر کند
آتش غیرت سراسر می رود در جان خضر
تا مباد از چشمه حیوان کسی لب تر کند
چون نگردد قالب بی جان دل تن پروران؟
کاسه چون افتاد فربه کیسه را لاغر کند
از نگاه تلخ صائب زهر می ریزم بر او
دایه بیدرد در شیرم اگر شکر کند
زمین
بر مه از عنبر معشوق من چنبر کند
هیچ کس دیدی که بر مه چنبر از عنبر کند
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 123
باز نرگس را گلستان صاحب افسر کند
شاخ گل منبر نهد بلبل خطابت سر کند
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 177
عشق خوش سودا کف بی مغز را عنبر کند
آه را ریحان، سرشک تلخ را گوهر کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2518
رخنه سیل اشک من در سد اسکندر کند
خون گرمم ریشه در فولاد چون جوهر کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2519
چون به یاد آشیان مرغم صفیری سر کند
دانه را سازد سپند و دام را مجمر کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2520
فارسی متن کا ماخذ: گنجور