شاعر: صائب
روزگاری در رگ جان پیچ و تاب افکندهایم
تا ز روی شاهد معنی نقاب افکندهایم
همخیالان را به همت دستگیری میکنیم
نیست از غفلت اگر خود را به خواب افکندهایم
همره کاهل گرانی میبرد از پای سعی
سیل را در ره مکرر از شتاب افکندهایم
ما ز روشن گوهری از پله افتادگی
سر چو شبنم در کنار آفتاب افکندهایم
از لب میگون او قانع به می گردیدهایم
مهر گل از دوربینی بر گلاب افکندهایم
هیچ کس در خاکساری نیست چون ما خوشعنان
چشم پیش پای مردم چون رکاب افکندهایم
بهر دیدارت نظر را شستوشویی میدهیم
بیتو گر چشمی به روی آفتاب افکندهایم
عارفان دل ساده میسازند از نقش و نگار
ما نظر از دلسیاهی بر کتاب افکندهایم
زمین
ما امید از طاعت و چشم از ثواب افکندهایم
سایهٔ سیمرغ همت بر خراب افکندهایم
سعدیمواعظغزلیاتغزل شمارهٔ 45
ما قلم در آتش و دفتر در آب افکندهایم
هرچه با آن خواهشی هست از حساب افکندهایم
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 415
عشق را در بند جسم از پیچ و تاب افکندهایم
خضر را در دام از موج سراب افکندهایم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5456
ما ز روی آتشین او نقاب افکندهایم
بار اول ما بر این آتش کباب افکندهایم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5458
فارسی متن کا ماخذ: گنجور