شاعر: صائب
ترا که عالم آیینه عالم آب است
چه احتیاج به تحصیل باده ناب است؟
به گرد راز دل ما که می تواند گشت؟
خزینه گهر ما به مهر گرداب است
ز عشق اگر نکنم گریه، نیست بیدردی
غبار خاطر من سنگ راه سیلاب است
ز چهره گل سیراب، رنگ شد سفری
هنوز شبنم بیدرد در شکرخواب است
دری که بر رخ زاهد به گل برآوردند
به چشم مردم ظاهرپرست محراب است
گرفته است تب احتیاج عالم را
مدار چرخ تنک مایه هم به دولاب است
ز سیل حادثه دلهای روشن آسوده است
درین خرابه متاعی که هست مهتاب است
چرا صدف نکند چاک، سینه را صائب؟
درین زمانه که گوهرشناس نایاب است
زمین
چشم خرد آیینهٔ جام می ناب است
ابروی سخن در شکن موج شراب است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 449
به چشم خفته شکرخواب اگر چه مهتاب است
بیاض دیده روشندلان شکرخواب است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1661
غبار هستی ما پرده دار سیلاب است
کتان طاقت ما شیر مست مهتاب است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1662
ریاض هستی ما سبز از می ناب است
بنای زندگی ما چو خضر بر آب است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1663
فارسی متن کا ماخذ: گنجور