شاعر: صائب
به چشم خفته شکرخواب اگر چه مهتاب است
بیاض دیده روشندلان شکرخواب است
میان باده کشان بی تکلفی باب است
رعایت ادب اینجا خلاف آداب است
به زیر چرخ نماند دل تمام عیار
صدف شکن بود آن گوهری که شاداب است
مخور فریب سخاوت ز چرخ کج رفتار
که طعمه ای که دهد روی پوش قلاب است
شتاب در ره مقصد درنگ می آرد
که خرج راه شود رهروی که بیتاب است
مده به خلوت دل ره فسرده طبعان را
چراغ مرده چه لایق به کنج محراب است؟
به غیر مسجد و میخانه ای که مستثناست
نخوانده هر که به هر خانه رفت سیلاب است
اگر چه آب نسازد چراغ را روشن
فروغ شعله آواز از می ناب است
میان صوفی پشمینه پوش و زاهد خشک
تفاوتی است که در خار پشت و سنجاب است
به گرد دامن منزل کجا رسی صائب؟
چنین که عزم ترا پای سعی در خواب است
زمین
چشم خرد آیینهٔ جام می ناب است
ابروی سخن در شکن موج شراب است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 449
ترا که عالم آیینه عالم آب است
چه احتیاج به تحصیل باده ناب است؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1660
غبار هستی ما پرده دار سیلاب است
کتان طاقت ما شیر مست مهتاب است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1662
ریاض هستی ما سبز از می ناب است
بنای زندگی ما چو خضر بر آب است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1663
فارسی متن کا ماخذ: گنجور