شاعر: صائب
غبار هستی ما پرده دار سیلاب است
کتان طاقت ما شیر مست مهتاب است
دهان شیر بود خوابگاه وادی عشق
حصار عافیت این محیط، گرداب است
چنان ز سیر چمن خاطرم گزیده شده است
که شاخ گل به نظر آستین قصاب است
عیار آتش روی ترا چه می داند؟
هنوز دیده آیینه در شکرخواب است
اگر ز غیبت ما در حضور می افتند
حضور خاطر ما در حضور احباب است
ترا چه بهره ز رنگینی کلام بود؟
که همچو طفلان چشمت به سرخی باب است
به دور زلف تو کفر آنچنان رواج گرفت
که طاق نسیان امروز طاق محراب است
سر مشاهده عیب خود اگر داری
کدام آینه بهتر ز عالم آب است؟
چرا خموش نگردند طوطیان صائب؟
سخن شناس درین روزگار نایاب است
زمین
چشم خرد آیینهٔ جام می ناب است
ابروی سخن در شکن موج شراب است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 449
ترا که عالم آیینه عالم آب است
چه احتیاج به تحصیل باده ناب است؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1660
به چشم خفته شکرخواب اگر چه مهتاب است
بیاض دیده روشندلان شکرخواب است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1661
ریاض هستی ما سبز از می ناب است
بنای زندگی ما چو خضر بر آب است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1663
فارسی متن کا ماخذ: گنجور