شاعر: صائب
رسیده است به جایی لطافت بدنش
که از نسیم شود داغدار یاسمنش
اگر ز نکهت گل پیرهن کند در بر
شگفت نیست که نیلوفری شود سمنش
سخن چو بال و پر طوطیان شود سرسبز
ز آبداری لعل لب شکرشکنش
شکوه حسن ازین بیشتر نمیباشد
که از سپند نخیزد صدا در انجمنش
ز اشک شمع توان نقل در گریبان ریخت
به محفلی که بخندد لب شکرشکنش
به این فروغ ندارد یمن عقیقی یاد
سهیل برگ خزان دیدهای است از چمنش
حلاوت لب ازین بیشتر نمیباشد
که همچو نامه سربسته است هر سخنش
عبیر پیرهن چشم میکند یوسف
اگر به مصر برد باد بوی پیرهنش
چه لذتی است شنیدن نوای جانپرور
ز مطربی که توان بوسه داد بر دهنش
ز دام موج، نجات حباب ممکن نیست
چگونه دل به در آید ز زلف پرشکنش
نشد گشایشی از راه گفتگو صائب
مگر به خال توان یافت نقطه دهنش
زمین
قبا و پیرهن او که می رسد به تنش
من از قباش به رشکم، قبا ز پیرهنش
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1184
بتی که از همه پوشیده ماند لطف تنش
نگشته محرم او کس برون ز پیرهنش
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 271
رها نمیکند ایام در کنار منش
که داد خود بستانم به بوسه از دهنش
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 328
فارسی متن کا ماخذ: گنجور