پیری اگر چه بال و پرم را شکسته است
پای جهان نورد خیالم نبسته است
گر بشنوی زمن دو سه حرفی چه می شود؟
راه سخن به مور، سلیمان نبسته است
در تنگنای خاک کند سیر لامکان
آزاده ای که دام علایق گسسته است
خون می چکد به هر لبی انگشت می زنی
از زیر تیغ چرخ، مسلم که جسته است؟
با سوزن مسیح نمیآورم برون
خاری که در ره تو به پایم شکسته است
زلف تو در گرفتن دلهاست بیقرار
هر چند از گرانی دلها شکسته است
از قیل و قال تیره شود وقت اهل حال
از عکس طوطی آینه ام زنگ بسته است
صائب ز سیل حادثه از جا نمی رود
چون کوه هر که پای به دامن شکسته است
زمین
گلدستهٔ نزاکت حسنت که بسته است
کز بار جلوه رنگ بهارت شکسته است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 571
دنیا طویله ایست پر از جنس چارپای
کابادی و خرابی آن جسته جسته است
عرفیقطعاتشمارهٔ 2 - درشکایت از ابناء روزگار
تا خط به دور ماه رخت هاله بسته است
از هاله مه به حلقه ماتم نشسته است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1952
جام شراب مرهم دلهای خسته است
خورشید مومیایی ماه شکسته است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1953
باد بهار مرهم دلهای خسته است
گل مومیایی پر و بال شکسته است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1954
این خار غم که در دل بلبل نشسته است
از خون گل خمار خود اول شکسته است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1955
فارسی متن کا ماخذ: گنجور