شاعر: صائب
نیست جز لخت جگر چیزی دگر بر خوان من
از پشیمانی دل خود می خورد مهمان من
در مصیبت خانه ام گرد تعلق فرش نیست
سیل خجلت می برد از خانه ویران من
از تنور خاک، نان من فطیر آمد برون
از تنور آسمان تا چون برآید نان من
قطع پیوند تعلق کرده ام زین خاکدان
داغ دارد خار را کوتاهی دامان من
می کند با آستین جوهر ز روی تیغ پاک
آن که می چیند به دامن اشک از مژگان من
گریه من بحر را در حقه گرداب کرد
کیست مرجان تا زند سرپنجه با مژگان من؟
از تنور هر حبابی سر کشد طوفان نوح
چون به دریا رو نهد چشم محیط افشان من
نکهت زلف تو راه شش جهت را بسته است
از کدامین ره به هوش آید دل حیران من؟
در سر شوریده من عقل شد سودای عشق
دیو یوسف می شود در پله میزان من
صائب از بس شور معنی هر طرف انگیخته است
یادی از دیوان محشر می دهد دیوان من
زمین
کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من
خود ندانستی به جز تو جان معنی دان من
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1946
سوی بیماران خود شد شاه مه رویان من
گفت ای رخهای زرد و زعفرانستان من
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1947
خون دشت کربلا می جوشد از مژگان من
داغ زهرا تازه شد در کلبه احزان من
نظیری نیشابوریدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 33 - این قصیده در مرثیه صبیه و برادر دلبند این کمینه گفته شده
سر نمی پیچد ز اشک لاله گون مژگان من
پنجه با دریای آتش می زند مرجان من
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6115
فارسی متن کا ماخذ: گنجور