شاعر: صائب
با زلف تو دم می زند از نافه گشایی
بی شرمی مشک است ز مادر بخطایی!
از وصل نگیرد دل سودازده آرام
در بحر همان موج کند سلسله خایی
چون گوی شدم بی سروپا تا شوم آزاد
سرگشتگیم بیش شد از بی سرو پایی
از آینه تردست اگر زنگ زداید
غم هم کند از دل به می ناب جدایی
افزایش ناقص بود از شهرت کاذب
بر خود مه نو بالد از انگشت نمایی
هر چند گلوسوز بود چاشنی وصل
از دل نبرد تلخی ایام جدایی
چون شانه شمشاد به سر جای دهندش
با دست تهی هر که کند عقده گشایی
تا هست به جا رشته ای از خرقه هستی
از خار علایق نتوان یافت رهایی
آن را که بود در ته پا آتش شوقی
در راه نگردد گره از آبله پایی
زان زلف گرهگیر حذر کن که ز صیاد
در چین کمندست نهان مد رسایی
صائب نرود داغ کلف از رخ زردش
تا ماه کند نور ز خورشید گدایی
زمین
هر بار که تو در دل شب در دلم آیی
خون دلم آید ز دو دیده به روایی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1898
حیرت قفسمکو اثر عجز و رسایی
مجبور ادب را چه وصال و چه جدایی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2804
ماییم و دلی سرورق بی سر و پایی
چون آبله صحرایی و چون ناله هوایی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2811
دل برد ز من فتنه گری عشوه نمایی
زرین کمری کج کلهی تنگ قبایی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 976
دل تنگ مدار ای مَلَک از کار خدایی
آرام و طرب را مده از طبع جدایی
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 128
هر روز بگه ای شه دلدار درآیی
جان را و جهان را شکفانی و فزایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2628
امروز سماع است و مدام است و سقایی
گردان شده بر جمع قدحهای عطایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2635
زان جای بیا خواجه بدین جای نه جایی
کاین جاست تو را خانه کجایی تو کجایی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2642
مشتاق توام با همه جوری و جفایی
محبوب منی با همه جرمی و خطایی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 508
از دست کسی بستده هر روز عطایی
معذور بدارندش یک روز جفایی
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 75
فارسی متن کا ماخذ: گنجور