صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. صائب
  2. »دیوان اشعار
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 1093

غزل شمارهٔ 1093

شاعر: صائب

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ست

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 13

صنف: غزل

صداکار: علیرضا بخشی زاده روشنفکر
Toggle stanza 1
11
نقطه خالش که نه پرگار سرگردان اوست
کیست کز فرمان او گردن کشد، دوران اوست
22
آفتابی را که شد چشم تر من پرده دار
صبح محشر سینه چاک خنجر مژگان اوست
33
برق جولانی که دارد در خم چوگان مرا
آسمان بی سر و پا، گویی از میدان اوست
44
نیست در مغز زمین موج طراوت از محیط
این سفال خشک، سیراب از خط ریحان اوست
55
آسمان چشمی که من بیمار او گردیده ام
چهره خورشید، زرد از درد بی درمان اوست
66
هاله غبغب که پهلو می زند با ماه عید
موج دور افتاده ای از چشمه حیوان اوست
77
نیست کار آسمان دل را مصفا ساختن
از دل هر کس غباری خیزد، از جولان اوست
88
از خرام او به عمر جاودان قانع مشو
کاین چنین صد مصرع برجسته در دیوان اوست
99
قلزم عشقی که من خاشاک او گردیده ام
چهره گردون کبود از سیلی طوفان است
1010
آتشین رویی که نعل من ازو در آتش است
آسمان چون دیده قربانیان حیران اوست
1111
نیست آسان در حریم وصل او ره یافتن
چرخ نیلی، یک گره از جبهه دربان اوست
1212
عشق سلطانی است بی پروا که چندین ماه مصر
از فرامش گشتگان گوشه زندان اوست
1313
گرچه دارد نعمت الوان فراوان خوان عشق
می خورد هر کس جگر بی گفتگو مهمان اوست
1414
نیست صائب شکوه ای از گردش دوران مرا
درد روز افزون من از حسن بی پایان اوست
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

افسر سر گرمی مهر از فروغ جام اوست

خرده انجم سپند روی آتش فام اوست

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1092

اگلی نظم

خط عنبر بار گردی از بهار حسن اوست

خضر کمتر سبزه ای از جویبار حسن اوست

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1094

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

شربت وصلت نجویم کار من خون خوردن ست

من خوشم تو مرهم آنجاها رسان کازردنست

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 205

بی رخت از پا فتادم، بی لبت رفتم ز دست

قدر گل بلبل شناسد، قدر باده می پرست

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 209

بس که زلف سرکشت در کار دلها در نشست

هیچ کس در شهر از این سودای بی پایان نرست

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 210

ترکی را گفتند کدام دوستتر داری غارت امروز یا بهشت فردا؟ گفت: آنکه امروز دست به غارت بگشایم و هرچه بیابم بربایم و فردا با فرعون در آتش درآیم!

آن شنیدستی که ترکی وصف جنت چون شنید

جامی»بهارستان»روضهٔ ششم (در مطایبه)»بخش 26

باز رست از پنجه پنجه گریبان حیات

جامی اما نامدت دامان بهبودی به دست

جامی»دیوان اشعار»قطعات»شمارهٔ 3

گفتمش ای سخت دل عهد تو سست است از نخست

گفت تا کی گوییم در روی چندین سخت و سست

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 101

پیش قدت دست خدمت بسته هر سروی که هست

دست بسیار است جان من بلی بالای دست

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 29

چون نظر کردن همه اوصاف خوب اندر دلست

وین همه اوصاف رسوا معدنش آب و گلست

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 400

توبهٔ من جزع و لعل و زلف و رخسارت شکست

دی که بودم روزه‌دار امروز هستم بت‌پرست

سنایی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 42

چرخ را خون شفق در دل ز استغنای اوست

رنگ زرد آفتاب از آتش سودای اوست

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1096

مزید تلاش کریں
◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00