حسن توغافل است ز قدر و بهای خویش
آیینه راخبر نبود از صفای خویش
چون شمع تا به خلوت او راه برده ام
صد بار دیده ام سر خود زیر پای خویش
آمیخته است مستی و مستوریم به هم
افکنده ام به گردن مینا ردای خویش
ازهاله مه به حلقه ماتم نشسته است
شرمنده است پیش رخش از صفای خویش
ازبس که دل زدیدنت از جای رفته است
تا روز باز خواست نیاید به جای خویش
از بس به کار ماگره افکنده اند خلق
پهلو تهی کنیم ز بند قبای خویش
تا چند پاسبانی عیب نهان کنم ؟
یکبار پرده می کشم از عیبهای خویش
رفتم که حلقه بردر بیگانگی زنم
شاید به این وسیله شوم آشنای خویش
صائب مقیم گلشن فردوس گشته ام
تا محو کرده ام به رضایش رضای خویش
زمین
هر کس نشسته شاد به کام و هوای خویش
بیچاره من اسیر دل مبتلای خویش
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1203
کشتی مرا ز هجر رخ جانفزای خویش
ای ناخدای ترس بترس از خدای خویش
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 503
ای روبهک چرا ننشینی به جای خویش
با شیر پنجه کردی و دیدی سزای خویش
سعدیمواعظغزلیاتغزل شمارهٔ 38
از ترک مدعاست دل من به جای خویش
آسوده ام ز خاطر بی مدعای خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5071
از جا نمی روم چو سپند از نوای خویش
آتش زنم به محفل و باشم به جای خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5072
تا بی نشان کشم نفسی بر هوای خویش
چون گردباد محو کنم نقش پای خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5073
فارسی متن کا ماخذ: گنجور