صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »دیوان اشعار
  3. »فاتحة الشباب
  4. »غزلیات
  5. »غزل شمارهٔ 503

غزل شمارهٔ 503

شاعر: جامی

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

قافیہ: ایخویش

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 6

صنف: غزل

Toggle stanza 1
1

کشتی مرا ز هجر رخ جانفزای خویش

ای ناخدای ترس بترس از خدای خویش

2

زاهد که جا به گوشه محراب می کند

گر بیند ابروی تو نماند به جای خویش

3

حیف است بر زمین کف پای تو فرش کن

از پرده های دیده من زیر پای خویش

4

کوته فتاد رشته عمرم خدای را

یک تار مو ببخش ز زلف دو تای خویش

5

دور از رخ تو ماند دلم بی سرود عیش

بلبل چو گل ندید فتاد از نوای خویش

6

از خویش و آشنا همه بیگانه گشته ام

تا دیده ام سگان تو را آشنای خویش

7

تو پادشاه حسنی و جامی گدای تو

ای پادشاه مرحمتی بر گدای خویش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چند فروزم چراغ از علم آه خویش

بزم مرا ده فروغ از رخ چون ماه خویش

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 502

اگلی نظم

چون به خواری خواستی راند آخرم از کوی خویش

کاشکی بارم نمی دادی ز اول سوی خویش

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 504

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

هر کس نشسته شاد به کام و هوای خویش

بیچاره من اسیر دل مبتلای خویش

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1203

ای روبهک چرا ننشینی به جای خویش

با شیر پنجه کردی و دیدی سزای خویش

سعدی»مواعظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 38

از ترک مدعاست دل من به جای خویش

آسوده ام ز خاطر بی مدعای خویش

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 5071

از جا نمی روم چو سپند از نوای خویش

آتش زنم به محفل و باشم به جای خویش

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 5072

تا بی نشان کشم نفسی بر هوای خویش

چون گردباد محو کنم نقش پای خویش

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 5073

حسن توغافل است ز قدر و بهای خویش

آیینه راخبر نبود از صفای خویش

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 5074

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور