در بحر شعر، خامشی از لاف بهترست
دست بلند، حجت عجز شناورست
رنگین ز پیچ و تاب شود چهره سخن
از خون نصیب تیغ به مقدار جوهرست
مهر از جهان ببر که غذای لطیف او
خونی است در لباس، اگر شیر مادرست
صبر گران رکاب نیاید به کار عشق
در بحر بیکنار چه حاجت به لنگرست؟
بر دل غبار کلفت ایام بار نیست
گوهر میان گرد یتیمی نکوترست
از عالم جهات، امید نجات نیست
بیچاره مهره ای که گرفتار ششدرست
دل جلوه گاه حسن به اقبال عشق شد
آیینه روشناس جهان از سکندرست
زان جلوه ها که سرو تو در کار باغ کرد
طوق گلوی فاختگان خط ساغرست
سرچشمه ای که خضر ازو چشم آب داد
در زیر دامن خط سبز تو مضمرست
صائب ز خاک چاشنی قند می برد
موری که محو حسن گلوسوز شکرست
زمین
دل راگشاد کار ز صد عقده برترست
آزادی طبیعت این مهره ششدرست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 640
امروز روز نوبت دیدار دلبرست
امروز روز طالع خورشید اکبرست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 448
جانا جمال روح بسی خوب و بافرست
لیکن جمال و حسن تو خود چیز دیگرست
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 449
این بوی روحپرور از آن خوی دلبر است
وین آب زندگانی از آن حوض کوثر است
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 64
در چشمت ار حقیر بود صورت فقیر
کوته نظر مباش که در سنگ گوهرست
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 23
این خانه گوشواره عرش مطهرست
کو را سعادت از نظر سعد اکبرست
نظیری نیشابوریدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 6 - در صفت خانه ممدوح
دستی که ریزشی نکند شاخ بی برست
نخلی که میوه ای ندهد خشک بهترست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1880
خال لب تو داغ دل آب کوثرست
پنهان تبسمت نمک شور محشرست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1882
پرواز من به بال و پر تیغ و خنجرست
هر زخم، مرغ روح مرا بال دیگرست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1883
آن را که در وطن لب نانی میسرست
سی شب ز ماه عید سرایش منورست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1884
فارسی متن کا ماخذ: گنجور