یک بار بی خبر به شبستان من درآ
چون بوی گل، نهفته به این انجمن درآ
از دوریت چو شام غریبان گرفته ایم
از در گشاده روی چو صبح وطن درآ
تا چند در لباس توان کرد عرض حال؟
یک ره به خلوتم به ته پیرهن درآ
مانند شمع، جامه فانوس شرم را
بیرون در گذار و به این انجمن درآ
خونین دلان ز شوق لقای تو سوختند
خندان تر از سهیل به خاک یمن درآ
دست و دلم ز دیدنت از کار رفته است
بند قبا گشوده به آغوش من درآ
آیینه را ز صحبت طوطی گزیر نیست
ای سنگدل به صائب شیرین سخن درآ
زمین
ای شهسوار، نرم ترک ران سمند را
بین زیر پای دیده این مستمند را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 58
بادام تلخ نیست سزاوار قند را
در کار غیر چند کنی نوشخند را؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 694
خط تلخ ساخت آن دهن همچو قند را
این مور برد چاشنی نوشخند را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 695
عشق است غمگسار دل دردمند را
آتش گره ز کار گشاید سپند را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 696
افسردگی است چاره دل دردمند را
خاکسترست بستر راحت سپند را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 697
اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔
فارسی متن کا ماخذ: گنجور