شاعر: صائب
بوسهای در کار من کن زان لب همچون شکر
تا به چشم شاه، شیرین باشی ای صوفی پسر
پوست بر تن ناتوانان را گرانی می کند
بهله را کوتاه کن دست تعدی زان کمر
کاملان را ابجد بیرحمیای در کار نیست
صید عاشق کن، مرو در خون چندین جانور
طره دستار خوبان کار شاهین میکند
نیست حاجت دلربایان را به شاهین دگر
دوستان را از نظر انداختن انصاف نیست
تُرک میباید که دشمن را نیارد در نظر
چون غبار آلود برگردی ز صحرای شکار
آب گردد هر که اندازد به رخسارت نظر
گر چه از موی میان او دلی دارم دو نیم
دارم از تیغش هلال عید قربان در نظر
گر به این تمکین گذاری پای بر چشم رکاب
خانهٔ زین را تزلزل میکند زیر و زِبرَ
بر ضعیفان ظلم کردن میکند دل را سیاه
باز کن یک لحظه آن شمشیر کج را از کمر
میرباید حلقههای دیدهٔ عشاق را
چون سنان هر جا شود با قدّ رعنا جلوه گر
بوی خون بیدار سازد فتنهٔ خوابیده را
چشم او از باده شد در خون عاشق گرمتر
از خرامی میکند زیر و زِبرَ آفاق را
از نگاهی لشکری را میزند بر یکدگر
گر به ظاهر سر به پیش افکنده است از شرم حُسن
تیغها دارد ز پرکاری نهان زیر سپر
رو به هر جانب که آرد، دل فتد بر روی دل
هر طرف تازد، به جان گرد خیزد الحذر
گر درین میخانه میخواهی شراب بیخمار
نیست غیر از خون عاشق بادهٔ بیدردسر
نیست ممکن تُرک من بر فارسی دندان نهد
گر ز قند فارسی سازم جهان را پر شکر
رحم کن ای سنگدل بر صائب شیرین سخن
ور نه خواهد شِکوه کردن پیش شاه دادگر
زمین
از غبار جلوه غیر تو تا بستم نظر
چون صف مژگان دو عالم محو شد در یکدگر
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1651
بر تماشای فنایم دوخت پیریها نظر
یافتم در حلقهگشتن حلقهٔ چشم دگر
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1652
در طلسم درد از ما میتوان بردن اثر
گرد ما چون صبح دارد دامن چاک جگر
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1654
در گلستانی که سرو او نباشد جلوهگر
شاخگل شمشیر خونآلودم آید در نظر
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1655
دست داری برفشان چون کل در اینکلزار زر
داغ میخواهی بنه چون لاله درکهسار سر
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1656
اسکندر را گفتند به چه سبب یافتی آنچه یافتی از دولت سلطنت و وسعت مملکت با صغر سن و حداثت عهد؟ گفت: به استمالت دشمنان تا از غایله دشمنی زمام تافتند، و از تعاهد دوستان تا در قاعده دوستی استحکام یافتند.
بایدت ملک سکندر چون وی از حسن سیر
جامیبهارستانروضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان)بخش 19
حلقه زر تا به گوشت جای کرد ای سیمبر
قامتم چون حلقه شد زین رشک و رخسارم چو زر
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 432
بر کنار دجله دور از یار و مهجور از دیار
دارم از اشک جگرگون دجله خون در کنار
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 438
سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زر
جان سپر کردم ولیکن تیر کم زن بر سپر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1067
نیشکر باید که بندد پیش آن لبها کمر
خسروی باید که نوشم زان لب شیرین شکر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1068
فارسی متن کا ماخذ: گنجور