صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. صائب
  2. »دیوان اشعار
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 4596

غزل شمارهٔ 4596

شاعر: صائب

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ر

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 17

صنف: غزل

Toggle stanza 1
1

بوسه‌ای در کار من کن زان لب همچون شکر

تا به چشم شاه، شیرین باشی ای صوفی پسر

2

پوست بر تن ناتوانان را گرانی می کند

بهله را کوتاه کن دست تعدی زان کمر

3

کاملان را ابجد بیرحمی‌ای در کار نیست

صید عاشق کن، مرو در خون چندین جانور

4

طره دستار خوبان کار شاهین می‌کند

نیست حاجت دل‌ربایان را به شاهین دگر

5

دوستان را از نظر انداختن انصاف نیست

تُرک می‌باید که دشمن را نیارد در نظر

6

چون غبار آلود برگردی ز صحرای شکار

آب گردد هر که اندازد به رخسارت نظر

7

گر چه از موی میان او دلی دارم دو نیم

دارم از تیغش هلال عید قربان در نظر

8

گر به این تمکین گذاری پای بر چشم رکاب

خانهٔ زین را تزلزل می‌کند زیر و زِبرَ

9

بر ضعیفان ظلم کردن می‌کند دل را سیاه

باز کن یک لحظه آن شمشیر کج را از کمر

10

می‌رباید حلقه‌های دیدهٔ عشاق را

چون سنان هر جا شود با قدّ رعنا جلوه گر

11

بوی خون بیدار سازد فتنهٔ خوابیده را

چشم او از باده شد در خون عاشق گرم‌تر

12

از خرامی می‌کند زیر و زِبرَ آفاق را

از نگاهی لشکری را می‌زند بر یکدگر

13

گر به ظاهر سر به پیش افکنده است از شرم حُسن

تیغ‌ها دارد ز پرکاری نهان زیر سپر

14

رو به هر جانب که آرد، دل فتد بر روی دل

هر طرف تازد، به جان گرد خیزد الحذر

15

گر درین میخانه می‌خواهی شراب بی‌خمار

نیست غیر از خون عاشق بادهٔ بی‌دردسر

16

نیست ممکن تُرک من بر فارسی دندان نهد

گر ز قند فارسی سازم جهان را پر شکر

17

رحم کن ای سنگدل بر صائب شیرین سخن

ور نه خواهد شِکوه کردن پیش شاه دادگر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ترک من کزپسته اش بی خواست می ریزد شکر

چشم تنگی دارد از بادام کوهی تلختر

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 4595

اگلی نظم

از فروغ ماه می گردد به آب وتاب ابر

جلوه شکر کند باشیر، در مهتاب ابر

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 4597

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

از غبار جلوه غیر تو تا بستم نظر

چون صف مژگان دو عالم محو شد در یکدگر

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1651

بر تماشای فنایم دوخت پیریها نظر

یافتم در حلقه‌گشتن حلقهٔ چشم دگر

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1652

در طلسم درد از ما می‌توان بردن اثر

گرد ما چون صبح دارد دامن چاک جگر

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1654

در گلستانی که سرو او نباشد جلوه‌گر

شاخ‌گل شمشیر خون‌آلودم آید در نظر

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1655

دست داری برفشان چون کل در این‌کلزار زر

داغ می‌خواهی بنه چون لاله درکهسار سر

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1656

اسکندر را گفتند به چه سبب یافتی آنچه یافتی از دولت سلطنت و وسعت مملکت با صغر سن و حداثت عهد؟ گفت: به استمالت دشمنان تا از غایله دشمنی زمام تافتند، و از تعاهد دوستان تا در قاعده دوستی استحکام یافتند.

بایدت ملک سکندر چون وی از حسن سیر

جامی»بهارستان»روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان)»بخش 19

حلقه زر تا به گوشت جای کرد ای سیمبر

قامتم چون حلقه شد زین رشک و رخسارم چو زر

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 432

بر کنار دجله دور از یار و مهجور از دیار

دارم از اشک جگرگون دجله خون در کنار

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 438

سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زر

جان سپر کردم ولیکن تیر کم زن بر سپر

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1067

نیشکر باید که بندد پیش آن لب‌ها کمر

خسروی باید که نوشم زان لب شیرین شکر

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1068

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور