شاعر: صائب
کسی که دل به خیال تو در گرو دارد
به هر نفس که برآرد حیات نو دارد
نمیرسد به زبان خموش آسیبی
خط مسلمی این خوشه از درو دارد
مکن تعجب اگر نیست چرخ را آرام
کز این پیاده بسی چرخ در جلو دارد
همیشه عید بود در سرای آن قانع
که در نظر لب نانی چو ماه نو دارد
گل از ترانه بلبل به خاک و خون غلتید
سخن ازوست که گوش سخن شنو دارد
هنر ز فقر کند در لباس عیب ظهور
که نان گندم درویش طعم جو دارد
در آن مقام که مقصود بینشان باشد
خطر ز سنگ نشان بیش راهرو دارد
دلیل تیرهدلان فکرهای بیمغزست
که سیل از خس و خاشاک پیشرو دارد
دل دو نیم برد زیر خاک چون گندم
علاقه هرکه به این نشئه نیم جو دارد
ز هم نمیگسلد کاروان ملک عدم
کجا جهان وجود این برو برو دارد؟
ز جذب عشق بود بیقراری صائب
که موج را کشش بحر، خوش جلو دارد
زمین
میان باغ گل سرخهای و هو دارد
که بو کنید دهان مرا چه بو دارد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 933
میان باغ، گل سرخ، های و هو دارد
که «بو کنید دهان مرا چه بو دارد!»
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 946
خوشم به باده گلگون که رنگ او دارد
رگی ز تلخی آن یار تندخو دارد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3736
همین نه فاخته در سر هوای او دارد
به هر که بنگری این طوق در گلو دارد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3737
چه باده غنچه این باغ در سبو دارد؟
که هر نواطلبی برگ عیش ازو دارد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3738
گلی که بلبل ما برگ عیش ازو دارد
هزار مرحله افزون به رنگ و بو دارد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3739
فارسی متن کا ماخذ: گنجور