شاعر: صائب
چه باده غنچه این باغ در سبو دارد؟
که هر نواطلبی برگ عیش ازو دارد
نمی توان به اثر از بهار قانع شد
وگرنه سنبل و گل آب و تاب ازو دارد
وضوی عشق همین دست شستن از دنیاست
به آبرو بود آن کس که این وضو دارد
چو عنکبوت ترا کار ریسمان بازی است
دل تو تا رگ خامی ز آرزو دارد
سخن ز راه نر بی غبار می خیزد
وگرنه طوطی ما راه گفتگو دارد
ز خود برون شدن ما به جوش دل بسته است
ز چشمه قوت رفتار آب جو دارد
چو مور دست سلیمان بود بر او زندان
به آستان قناعت کسی که خو دارد
به دوستان چه نویسم که سر برون آرند؟
مرا که خامه ز بخت سیاه مو دارد
به آفتاب ز افتادگی توان پیوست
وگرنه شبنم ما پای جستجو دارد
در آب تلخ، صدف تلخکام ازان نشود
که رخنه لبش از خاموشی رفو دارد
مرا به حلقه دامی است هر نفس سر و کار
خوش آن اسیر که یک طوق در گلو دارد
به صدق هرکه نهد سر به پای خم صائب
همیشه در ته سر دست چون سبو دارد
زمین
میان باغ گل سرخهای و هو دارد
که بو کنید دهان مرا چه بو دارد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 933
میان باغ، گل سرخ، های و هو دارد
که «بو کنید دهان مرا چه بو دارد!»
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 946
خوشم به باده گلگون که رنگ او دارد
رگی ز تلخی آن یار تندخو دارد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3736
همین نه فاخته در سر هوای او دارد
به هر که بنگری این طوق در گلو دارد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3737
گلی که بلبل ما برگ عیش ازو دارد
هزار مرحله افزون به رنگ و بو دارد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3739
کسی که دل به خیال تو در گرو دارد
به هر نفس که برآرد حیات نو دارد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3740
فارسی متن کا ماخذ: گنجور