شاعر: صائب
ای چشم تو خونریزتر از دور زمانه
مژگان ترا مردمک دیده نشانه
مجروح دم تیغ ترا مژده کشتن
پیغام صبوحی است به مخمور شبانه
می بود اگر با دل صد چاک چه می شد؟
ربطی که سر زلف ترا هست به شانه
خال تو کمر بسته به دل بردن عشاق
چون مور حریصی که برد دانه به خانه
عاشق حذر از آه هوسناک ندارد
کز تیر هوایی بود آسوده نشانه
زلف تو چنین گر دل عشاق کند خون
سرپنجه مرجان شود از زلف تو شانه
پروانه پرسوخته می بود فلک ها
می داشت اگر آتش حسن تو زبانه
مژگان تو از دیده و دل گشت ترازو
هر چند به تیری نتوان زد دو نشانه
در رفتن هوش است عجب طبل رحیلی
آواز دف و بانگ نی و صوت چغانه
صائب نکشی تا به گریبان سر خود را
هرگز نبری گوی سعادت ز میانه
زمین
و دیگری، بساطی سمرقندی است و شعر وی خالی از لطافتی نیست اما از فضایل مکتسبه بسیار عاری بوده است، چنانچه از اشعار وی ظاهر است و دیگری خیالی است و بعضی اشعار وی خالی از حالی نیست و از آنجمله این دو بیت:
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جامیبهارستانروضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران)بخش 30 - بساطی سمرقندی
رندان همه جمعند در این دیر مغانه
درده تو یکی رطل بدان پیر یگانه
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2335
در مجمع ما نیست کسی را غم خانه
چون ریگ روان قافله ماست روانه
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6637
فارسی متن کا ماخذ: گنجور