شاعر: صائب
ز برگریز، دل بی قرار ازان داری
که غافلی ز بهاری که در خزان داری
برآوری ز گریبان رستگاری سر
اگر ز دامن شبها خط امان داری
جوی غم تو ندارد جهان بی پروا
چرا تو بیهده چندین غم جهان داری؟
سپهر سایه جان بلند پایه توست
چرا ز سایه حذر همچو کودکان داری؟
مکن به مشورت نفس زن صفت کاری
اگر ز مردی و مردانگی نشان داری
سفینه ای به کف آر از شکست خود چون موج
درین محیط اگر رغبت کران داری
زبان شکر تو چون سبزه در ته سنگ است
ولی به وقت شکایت دو صد زبان داری
ز کیمیای قناعت نگشت چشم تو سیر
عبث غنا طمع از نعمت جهان داری
برات رزق تو بر آسمان نوشته خدای
عبث توقع رزق از زمینیان داری
ز آستانه دل پا برون منه صائب
اگر هوای تماشای لامکان داری
زمین
تو را که هر چه مراد است در جهان داری
چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری؟
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 445
به حق آنک تو جان و جهان جانداری
مرا چنانک بپروردهای چنان داری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3085
حدیث یا شکر است آن که در دهان داری
دوم به لطف نگویم که در جهان داری
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 569
دگر چه شد که به عشاق سرگران بودی؟
چو لاله حرف جگرسوز در دهان داری
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6856
فارسی متن کا ماخذ: گنجور