صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. رومی
  2. »دیوان شمس
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 3085

غزل شمارهٔ 3085

شاعر: رومی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: انداری

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 4

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

به حق آنک تو جان و جهان جانداری

مرا چنانک بپرورده‌ای چنان داری

22

به حق حلقه عزت که دام حلق منست

مرا به حلقه مستان و سرخوشان داری

33

به حق جان عظیمی که جان نتیجه اوست

چنان کنی که مرا در میان جان داری

44

به حق گنج نهانی که در خرابه ماست

مرا ز چشم همه مردمان نهان داری

55

به حق باغی کز چشم خلق پنهانست

رخ نژند مرا همچو ارغوان داری

66

به حق بام بلندی که صومعه ملکست

مرا به بام برآری چو نردبان داری

77

دری که هیچ نبستی به روی ما دربند

اگر ز راحت و از سود ما زیان داری

88

چو از فغان تو نزدیکتر به تو یارست

چه حکمتست که نزدیک را فغان داری

99

در آفرینش عالم چو حکمت اظهارست

تو نیز ظاهر می‌کن اگر بیان داری

1010

به برج آتش فرمود دیگ پالان کن

برای پختن خامی چو دیگدان داری

1111

به برج آبی فرمود خاک را تر کن

به شکر آنک درون چشمه روان داری

1212

به سعد اکبر فرمود هین هنر بنما

که از گشایش بی‌چون ما نشان داری

1313

به نحس اکبر فرمود رو حسودی کن

دگر بگو چه کنی چون هنر همان داری

1414

چو کرد ظاهر هجده هزار عالم را

برای حکمت اظهار اگر عیان داری

1515

هر آنک او هنری دارد او همی‌کوشد

که شهره گردد در دانش و عنان داری

1616

هنروری که بپوشد هنر غرض آنست

که شهره گردد در ستر و در نهان داری

1717

وگر بستر بپوشد هنر غرض آنست

که شهره گردد در دانش و صوان داری

1818

نه انبیا که رسیدند بهر اظهارند

که ای نتیجه خاک از درونه کان داری

1919

که من به تن بشرمثلکم بدم و اکنون

مقام گنجم و تو حبه‌ای از آن داری

2020

منم دل تو دل از خود مجوی از من جوی

مرید پیر شو ار دولت جوان داری

2121

اگر ز خویش بدانی مرا ندانی خویش

درون خویش بسی رنج و امتحان داری

2222

بیا تو جزو منی جزو را ز کل مسکل

بچفس بر کل زیرا کل کلان داری

2323

گمان که جزو یقینست شد یقین ز یقین

وگر جدا هلیش از یقین گمان داری

2424

دلیل سود ندارد تو را دلیل منم

چو بی‌منی نرهی گر دلیل لان داری

2525

اگر دعا نکنم لطف او همی‌گوید

که سرد و بسته چرایی بگو زبان داری

2626

بگفتمش که چو جانم روان شود از تن

شعار شعر مرا با روان روان داری

2727

جواب داد مرا لطف او که ای طالب

خود این شدست ز اول چه دل طپان داری

2828

دلا بگو تو تمام سخن دهان بستیم

سخن تو گوی که گفتار جاودان داری

2929

بیار معنی اسما تو شمس تبریزی

در آسمان چو نه‌ای تا چه آسمان داری

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

به جان تو که بگویی وطن کجا داری

که سخت فتنه عقلی و خصم هشیاری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 3084

اگلی نظم

شبی که دررسد از عشق پیک بیداری

بگیرد از سر عشاق خواب بیزاری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 3086

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

تو را که هر چه مراد است در جهان داری

چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری؟

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 445

حدیث یا شکر است آن که در دهان داری

دوم به لطف نگویم که در جهان داری

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 569

ز برگریز، دل بی قرار ازان داری

که غافلی ز بهاری که در خزان داری

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 6855

دگر چه شد که به عشاق سرگران بودی؟

چو لاله حرف جگرسوز در دهان داری

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 6856

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور