در نظر هر که داد عشق تواش سروری
ملک سلیمان بود حلقه انگشتری
چون به چمن بگذرد شعله رعنای تو
سرو به بر می کند جامه خاکستری
در نظر اهل دید خار کند گلشنی
در جگر قانعان قطره کند کوثری
خنده او چون گره واکند از کار شرم
پای گذارد به کوه خنده کبک دری
هر کف خاک مرا شورش دیگر بود
پیکر منصور را نیست غم بی سری
دامن خورشید را زود تواند گرفت
هر که چو شبنم بود در پی گردآوری
رفت سلامت برون آخر ازین سنگلاخ
آینه ما نداشت طالع اسکندری
ز اطلس و دیبای چرخ صائب بهتر بود
اخگر دل زنده را جامه خاکستری
زمین
گر چه سعادت بسی ست در فلک مشتری
دزد حوادث هم است از پی انگشتری
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1868
جان و جهان میروی جان و جهان میبری
کان شکر میکشی با شکران میخوری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3015
ای تو ز خوبی خویش آینه را مشتری
سوخته باد آینه تا تو در او ننگری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3018
گرد رخت صف زده لشکر دیو و پری
ملک سلیمان تراست گم مکن انگشتری
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 183 - در مدح بهرامشاه
فارسی متن کا ماخذ: گنجور