شاعر: صائب
بی تحمل خصم را هموار نتوان ساختن
گل ز زخم خار شد امن از سپر انداختن
غافل از آه ندامت در جوانی ها مشو
کز کمان حلقه ممکن نیست تیر انداختن
زنگ غفلت بیش شد از گریه مستی مرا
چون به تردستی توان آیینه را پرداختن؟
با قضای آسمانی چاره جز تسلیم نیست
گردن دعوی نباید زیر تیغ افراختن
می توان با خار در یک پیرهن بردن به سر
لیک دشوارست با (نا)سازگاران ساختن
ز آتش دوزخ ملایم طینتان را باک نیست
زر دست افشار آسوده است از بگداختن
منبر از دار فنا منصور اگر سازد رواست
حرف حق را از ادب نبود به خاک انداختن
دشمنان کینه جو را می نماید سینه صاف
از غبار کینه صائب سینه را پرداختن
زمین
عاشق صادق نیندیشد ز آتش تاختن
زر خالص را محابا نیست از بگداختن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5988
شمه ای از حیرت عشق است دل پرداختن
با هزار آیینه در کف خویش را نشناختن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5989
در کهنسالی نفس را راست نتوان ساختن
راست ناید با کمان حلقه تیر انداختن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5990
از بصیرت نیست دنبال تمنا تاختن
همچو طفلان هر طرف بهر تماشا تاختن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5994
فارسی متن کا ماخذ: گنجور