شاعر: صائب
در کهنسالی نفس را راست نتوان ساختن
راست ناید با کمان حلقه تیر انداختن
از سبکروحان نیاید با گرانان ساختن
چون تواند کشتی خالی به لنگر تاختن؟
گریه هم زنگ کدورت می برد از دل مرا
گر به تردستی توان آیینه را پرداختن
سخت نامردی است گر تیغ از نیام آرد برون
هر که سازد کار دشمن از سپر انداختن
در خطرگاهی که تیر از خاک می روید چو نی
گردن دعوی نباید چون هدف افراختن
گفتگوی سخت با ممسک ندارد حاصلی
بر درخت بی ثمر تا چند سنگ انداختن؟
سایه بال هما ز افتادگی گردد بلند
صرفه نبود حرف ما را بر زمین انداختن
کرد خرج آب و گل کوتاه بینی ها مرا
پیشتر از خانه می بایست خود را ساختن
گوشه چشمی اگر باشد ازان نقش مراد
می توان صائب دو عالم را به داوی باختن
نیکی از آب روان چون تیر برگردد ز سنگ
زیر تیغ یار صائب می توان جان باختن
زمین
عاشق صادق نیندیشد ز آتش تاختن
زر خالص را محابا نیست از بگداختن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5988
شمه ای از حیرت عشق است دل پرداختن
با هزار آیینه در کف خویش را نشناختن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5989
بی تحمل خصم را هموار نتوان ساختن
گل ز زخم خار شد امن از سپر انداختن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5991
از بصیرت نیست دنبال تمنا تاختن
همچو طفلان هر طرف بهر تماشا تاختن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5994
فارسی متن کا ماخذ: گنجور