شاعر: صائب
عاشق صادق نیندیشد ز آتش تاختن
زر خالص را محابا نیست از بگداختن
روزگاری را که کردم صرف تسخیر بتان
می توانستم دو عالم را مسخر ساختن
آبرویی را که کردم صرف این بی حاصلان
آسیایی می توانستم به دور انداختن
رنگ یکتایی نگیرد رشته چون همتاب نیست
سازگاری نیست با ناسازگاران ساختن
آن که کار سهل ما را در گره انداخته است
می تواند کار عالم را به ابرو ساختن
سرکشان را مهربان خویش کردن مشک است
سهل باشد آسمان را بر زمین انداختن
از بهشت عدن صائب صلح کن با وصل یار
بر امید نسیه نقد عمر نتوان باختن
زمین
شمه ای از حیرت عشق است دل پرداختن
با هزار آیینه در کف خویش را نشناختن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5989
در کهنسالی نفس را راست نتوان ساختن
راست ناید با کمان حلقه تیر انداختن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5990
بی تحمل خصم را هموار نتوان ساختن
گل ز زخم خار شد امن از سپر انداختن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5991
از بصیرت نیست دنبال تمنا تاختن
همچو طفلان هر طرف بهر تماشا تاختن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5994
فارسی متن کا ماخذ: گنجور