شاعر: صائب
شمه ای از حیرت عشق است دل پرداختن
با هزار آیینه در کف خویش را نشناختن
غنچه از من یاد دارد در حریم بوستان
از همه روی زمین با گوشه دل ساختن
گر مجرد سیرتی، چون دار می باید ترا
خانه را از غیر اسباب فنا پرداختن
سایه اول بر سر شوریده ما می کند
هر سبکدستی که می آید به چوگان باختن
ماه تابان کیست تا از من تواند تاب برد؟
پیش هر ناشسته رویی رنگ نتوان باختن
رو به هر جانب که آرد در حصار آهن است
هر که را باشد سلاحی چون سپر انداختن
شوق چون پا در رکاب بی قراری آورد
می توان با مرکب چوبین بر آتش تاختن
این جواب آن غزل صائب که ملا گفته است
عاشقی دانی چه باشد، جان و دل پرداختن
زمین
عاشق صادق نیندیشد ز آتش تاختن
زر خالص را محابا نیست از بگداختن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5988
در کهنسالی نفس را راست نتوان ساختن
راست ناید با کمان حلقه تیر انداختن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5990
بی تحمل خصم را هموار نتوان ساختن
گل ز زخم خار شد امن از سپر انداختن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5991
از بصیرت نیست دنبال تمنا تاختن
همچو طفلان هر طرف بهر تماشا تاختن
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5994
فارسی متن کا ماخذ: گنجور