زمین
هر کس نشسته شاد به کام و هوای خویش
بیچاره من اسیر دل مبتلای خویش
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1203
کشتی مرا ز هجر رخ جانفزای خویش
ای ناخدای ترس بترس از خدای خویش
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 503
از ترک مدعاست دل من به جای خویش
آسوده ام ز خاطر بی مدعای خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5071
از جا نمی روم چو سپند از نوای خویش
آتش زنم به محفل و باشم به جای خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5072
تا بی نشان کشم نفسی بر هوای خویش
چون گردباد محو کنم نقش پای خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5073
حسن توغافل است ز قدر و بهای خویش
آیینه راخبر نبود از صفای خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5074