زمین
خویش را در کوی بی خویشی فگن
تا ببینی خویش را بی خویشتن
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1566
همچو نقطه خال آن شیرین دهن
زیر لب افتاده بالای ذقن
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 713
آن که را دانم که: اویم دشمنست
وز روان پاک بدخواه منست
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 15
کرد باید مر مرا و او را رون
شیر تا تیمار دارد خویشتن
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 72
پس شتابان آمد اینک پیرزن
روی یکسو، کاغه کرده خویشتن
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 73
کشتیی بر آب و کشتیبانش باد
رفتن اندر وادیی یکسان نهاد
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 8
هر کجا که پا نهی ای جان من
بردمد لاله و بنفشه و یاسمن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2006
بشنو از دل نکتههای بیسخن
و آنچ اندر فهم ناید فهم کن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2010
ای دلارام من و ای دل شکن
وی کشیده خویش بیجرمی ز من
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2012
جان من جان تو جانت جان من
هیچ دیدستی دو جان در یک بدن
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2016