شاعر: سعدی
زمین
اگر نسیم صبا زلف او برافشاند
هزار جان مقید ز بند برهاند
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 933
اگر ز پیش برانی مرا که بر خواند
وگر مراد نبخشی که از تو بستاند؟
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 935
فسرده را سخن از عاشقی نباید راند
که گرد عافیت از آستین جان نفشاند
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 951
جولاهی در خانه دانشمندی ودیعتی نهاد، چون یکچند برآمد به آن محتاج شد، پیش وی رفت، دید که بر در سرای خود بر مسند تدریس نشسته و جمعی از شاگردان پیش وی صف بسته.
گفت: ای استاد به آن ودیعت احتیاج دارم گفت: ساعتی بنشین تا از درس فارغ شوم چون جولاه بنشست، مدت درس او دیر کشید و وی مستعجل بود و عادت آن دانشمند آن بود که در وقت درس گفتن سر خود می جنبانید جولاه را تصور آن شد که درس گفتن همان سر جنبانیدن است.
جامیبهارستانروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 9