شاعر: امیرخسرو دهلوی
اگر نسیم صبا زلف او برافشاند
هزار جان مقید ز بند برهاند
منش ببینم و از دور رخ نهم بر خاک
مرا ببیند و از دور رخ بگرداند
قد خمیده خود را همی کنم سجده
ازان جهت که به ابروی دوست می ماند
اگر مراد تو جان است، کار جان سهل است
چه حاجت است که چشمت به زور بستاند؟
بساز چاره بیچارگان خود امروز
که کار وعده فردا کسی نمی داند
ز روی دوست صبوری نمی توانم کرد
چرا که تشنه صبوری ز آب نتواند
کنون که کار من خسته از دوا بگذشت
بگو طبیب مرا تا قدم نرنجاند
زمین
جولاهی در خانه دانشمندی ودیعتی نهاد، چون یکچند برآمد به آن محتاج شد، پیش وی رفت، دید که بر در سرای خود بر مسند تدریس نشسته و جمعی از شاگردان پیش وی صف بسته.
گفت: ای استاد به آن ودیعت احتیاج دارم گفت: ساعتی بنشین تا از درس فارغ شوم چون جولاه بنشست، مدت درس او دیر کشید و وی مستعجل بود و عادت آن دانشمند آن بود که در وقت درس گفتن سر خود می جنبانید جولاه را تصور آن شد که درس گفتن همان سر جنبانیدن است.
جامیبهارستانروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 9
کسی که روی تو دیدهست حال من داند
که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 219
اگر ز پیش برانی مرا که بر خواند
وگر مراد نبخشی که از تو بستاند؟
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 935
فسرده را سخن از عاشقی نباید راند
که گرد عافیت از آستین جان نفشاند
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 951
فارسی متن کا ماخذ: گنجور